غزل شمارهٔ 508
Toggle stanza 1تا به حدی است لطافت رخ پرتابش را
11
تا به حدی است لطافت رخ پرتابش را
که عرق داغ کند لاله سیرابش را
22
تا به دامان قیامت نشود چشمش خشک
یک نظر هر که ببیند گل سیرابش را
33
وحشت از صحبت مجنون نکند چشم غزال
می توان یافت گرفته است رگ خوابش را
44
گر فتد راه به دریای دلم طوفان را
حلقه گوش کند حلقه گردابش را
55
کعبه و بتکده بی جلوه مستانه یار
آسیایی است که انداخته اند آبش را
66
جوهر آن مژه صائب زره زیر قباست
این چنین ساده مبین تیغ سیه تابش را

