غزل شمارهٔ 228
Toggle stanza 1شمع چندانی که سوزد بال و پر پروانه را
11
شمع چندانی که سوزد بال و پر پروانه را
بی قراری می دهد بال دگر پروانه را
22
گر نباشد شمع در مد نظر پروانه را
خانه روشن می کند سوز جگر پروانه را
33
حسن سنگین دل کجا، دلسوزی عاشق کجا
شمع می راند به آب از چشم تر پروانه را
44
می شود بر شمع باد صبح آب زندگی
گر شود دست حمایت بال و پر پروانه را
55
گرد یار دیگران گشتن ز آزادی است دور
ورنه می کردیم خونها در جگر پروانه را
66
عشق سازد در نظرها حسن را صاحب شکوه
ذوالفقار شمع باشد بال و پر پروانه را
77
هر چه رنگ یار دارد، نور چشم عاشق است
خوشترست از خرده جان هر شرر پروانه را
88
نامه و قاصد نمی خواهند بی تابان شوق
نیست مکتوبی به غیر از بال و پر پروانه را
99
نیست بی پروای ما را فکر عاشق، ورنه شمع
از فروغ چهره می گیرد به زر پروانه را
1010
دست و پا گم می کند شمع از نسیم صبحدم
آه اگر آهی برآید از جگر پروانه را
1111
بی بلا گردان خطر دارد ز چشم شور، حسن
وای بر شمعی که افکند از نظر پروانه را
1212
بی قراری های دل افزود در ایام خط
کرد شمع صبحگاهی گرمتر پروانه را
1313
بر تهی آغوشی خود آه حسرت می کشم
هر کجا بینم کشد شمعی به بر پروانه را
1414
در قبای آل، عالمسوز می گردد جمال
شمع در فانوس سوزد بیشتر پروانه را
1515
از مروت نیست با ما سرکشی، کز قرب شمع
نیست آغوش وداعی بیشتر پروانه را
1616
در تلاش سوختن چندین چه می سوزد نفس؟
پرده بیگانگی گر نیست پر پروانه را
1717
شعله پا در رکاب شمع را آن رتبه نیست
نعل در آتش بود جای دگر پروانه را
1818
دامن خورشید شبنم از سحرخیزی گرفت
چون بود شب زنده داری بی اثر پروانه را؟
1919
جرأت عاشق شود در روزگار خط زیاد
ظلمت شب می کند صاحب جگر پروانه را
2020
می شود روشندلان را هر سیاهی خضر راه
دود می گردد به آتش راهبر پروانه را
2121
جامه کعبه است دود آتش پرستان را به چشم
سنبلستانی است شبها در نظر پروانه را
2222
پیش ازین پروانه می گردید اگر بر گرد شمع
شمع می گردد کنون بر گردسر پروانه را
2323
گرد دل صائب نگردد سیر باغ جنتش
آتشین رویی چو باشد در نظر پروانه را
Zameen

