غزل شمارهٔ 157
Toggle stanza 1شد گرفتاری فزون در روزگار خط مرا
11
شد گرفتاری فزون در روزگار خط مرا
خاک دامنگیر شد آخر غبار خط مرا
22
خط آزادی طمع زان خط مشکین داشتم
ابجد مشق جنون شد نوبهار خط مرا
33
گوهر شهوار را گرد یتیمی کیمیاست
نیست بر خاطر غبار از رهگذار خط مرا
44
آنچنان کز سرمه گیرد روشنایی دیده ها
می شود آیینه روشن از غبار خط مرا
55
چون قلم از هستی من هست تا بندی به جا
نیست آزادی ز دام دل شکار خط مرا
66
زشت می آیم به چشم خویش از بی جوهری
در جگر روزی که نبود خارخار خط مرا
77
سر نمی پیچم ز خط، تیغم اگر بر سر نهند
چون قلم تا چاک دل شد رازدار خط مرا
88
دوربینان از دعا دارند بر آمین نظر
در کمند زلف دارد انتظار خط مرا
99
نیست صائب بردم جان بخش عیسی چشم من
زنده می دارد نسیم مشکبار خط مرا

