غزل شمارهٔ 462
Toggle stanza 1ندارد خواب چشم عاشق دیوانه در شبها
11
ندارد خواب چشم عاشق دیوانه در شبها
نمیافتد ز جوش خویشتن میخانه در شبها
22
به غفلت مگذران چون شمع شب را از سیهکاری
که دل روشن شود از گریه مستانه در شبها
33
ازان هردم بود جایی درین ظلمتسرا سالک
که گردد خواب تلخ از بستر بیگانه در شبها
44
ندارد خلق، با هرکس سیه شد روز او، کاری
ز سنگ کودکان ایمن بود دیوانه در شبها
55
ز حرف پوچ دلهای سیه را نیست پروایی
که خوابآلودگان را خوش بود افسانه در شبها
66
گوارا میشود روز سیاه از آتشینرویان
که رقص شادمانی میکند پروانه در شبها
77
نگردد خواب گرد دیده خونبار عاشق را
که از می گرم گردد دیده پیمانه در شبها
88
ز روی انجم از شبزندهداری نور میبارد
تو هم چون شمع، قدی راست کن مردانه در شبها
99
پریشان میکنی جمعیت شبزندهداران را
به زلف خود مکش ای عنبرینمو، شانه در شبها
1010
ندارم خلوتی تا میکشم تنها، خوشا زاهد
که از محراب دارد گوشهای رندانه در شبها
1111
ره خوابیده هیهات است بیشبگیر طی گردد
به مهد خواب شیرین تن مده طفلانه در شبها
1212
ندارد خواب با پای نگارآلود، بوی گل
به گرد باغ سیری کن سبکروحانه در شبها
1313
دل افگار ما را نیست غیر از داغ، دلسوزی
ز چشم جغد دارد روشنی ویرانه در شبها
1414
مبادا آه کم فرصت به دامانت درآویزد
ز خلوت برمیا زنهار بیباکانه در شبها
1515
رفیقان موافق میبرند از دل سیاهی را
حریفی نیست به از شیشه و پیمانه در شبها
1616
مکن پهلو به بستر آشنا صائب چو بیدردان
سری چون غنچه بر زانو بنه رندانه در شبها

