غزل شمارهٔ 91
Toggle stanza 1چون کند آن غمزهٔ خونریز عریان تیغ را
11
چون کند آن غمزهٔ خونریز عریان تیغ را
بخیهٔ جوهر شود زخمِ نمایان تیغ را
22
ریخت خونِ عالم و مژگانِ او خونین نشد
تیزیِ سرشار سازد پاکدامان تیغ را
33
در دلِ فولاد چون سنگآتشی پنهان نبود
خونِ گرمم شد چراغِ زیرِ دامان تیغ را
44
دستگاهِ لاف میخواهند صاحبجوهران
نعل در آتش بود از بهرِ میدان تیغ را
55
کار چون گویاست، بیکارست اظهارِ کمال
ترجمان باشد لبِ زخمِ نمایان تیغ را
66
عاشقِ صادق نمیگرداند از بیداد روی
صبح از خورشید میگیرد به دندان تیغ را
77
از دلآزاری بود آهندلان را زندگی
خون گواراتر بود از آبِ حیوان تیغ را
88
هر کجا آن تیغِ ابرو از نیام آید برون
میکند بیجوهری در قبضه پنهان تیغ را
99
علمِ رسمی سینهصافان را نمیآید به کار
جوهر اینجا میشود خوابِ پریشان تیغ را
1010
بر دلِ پیران مخور کز عجز سرپیشافکنان
بیشتر زیرِ سپر دارند پنهان تیغ را
1111
هر که میداند بقای خویش صائب در فنا
میشمارد مغتنم چون مدِِّ احسان تیغ را

