غزل شمارهٔ 832
Toggle stanza 1بسته است چشم روشن از سیر، بال ما را
11
بسته است چشم روشن از سیر، بال ما را
چون شمع ریشه باشد در سر نهال ما را
22
گرد یتیمی ما چون گوهرست ذاتی
نتوان فشاند از دل گرد ملال ما را
33
ما را ز زیر پر هست راهی به آن گلستان
هر چند سخت بندد صیاد بال ما را
44
آن کس که داد ما را ز آغاز آنچه بایست
هم می کند در آخر فکر مآل ما را
55
چون سایلان مبرم از تیغ رو نتابیم
چین جبین نبندد راه سؤال ما را
66
تا می توان گرفتن ای دلبران به گردن
در دست و پا مریزید خون حلال ما را
77
ما چون گهر حصاری در روی سخت خویشیم
از خشکسال غم نیست آب زلال ما را
88
چون مشک سوده سازد ناسور زخم ها را
گردی که خیزد از ره مشکین غزال ما را
99
از قیل و قال هر کس حالش بود هویدا
نتوان نهفته کردن از خلق حال ما را
1010
دایم به آبروییم از فیض خاکساری
از دست هم ربایند رندان سفال ما را
1111
در ناتمامی امروز از ما تمامتر نیست
هر ناقصی چه داند صائب کمال ما را؟

