غزل شمارهٔ 197
Toggle stanza 1گو نباشد شمع بر خاک این به خون آغشته را
11
گو نباشد شمع بر خاک این به خون آغشته را
نور می بارد ز سیما این چراغ کشته را
22
ساده لوحان جنون از بیم محشر فارغند
بیم رسوایی نباشد نامه ننوشته را
33
نیست در دل خاکساران را تماشایی که نیست
آسمان در زیر پا افتاده است این پشته را
44
تار و پود عالم امکان بود موج سراب
همچو سوزن جا به چشم خود مده این رشته را
55
ناامیدی از غم عالم دل ما را خرید
از غبار اندیشه نبود چشم بر هم هشته را
66
تشنه برمی گشت از سرچشمه آب حیات
خضر اگر می دید آن تیغ به خون آغشته را
77
نیست جز اشک ندامت خوشه ای در آستین
دانه در رهگذار کاروانی کشته را
88
صحبت افسرده را نادیدن از دیدن به است
شکوه از دامن نباشد شمع ماتم کشته را
99
جمع کردن خویش را در عهد پیری مشکل است
پیش ره نتوان گرفتن لشکر برگشته را
1010
حاصل پهلوی چرب این خسیسان کاهش است
می خورد گوهر به چشم تنگ آخر رشته را
1111
بر سر ریگ روان باشد اساس زندگی
می کند موج سراب این خانه یک خشته را
1212
نیست بی خون شفق نان فلک چون آفتاب
خاک خور صائب، مخور این قرص خون آغشته را

