غزل شمارهٔ 748
Toggle stanza 1پروای مرگ نیست گدای برهنه را
11
پروای مرگ نیست گدای برهنه را
سیل آب زندگی است سرای برهنه را
22
ایمن مشو به فقر ز اهل حسد که هست
صد چشم بد ز آبله، پای برهنه را
33
پوشیده دار فقر که سگ سیرتان دهر
در پوست می فتند گدای برهنه را
44
حسن از لباس شرم برآید گشاده روی
در پرده نیست صبر، نوای برهنه را
55
عریان شو از لباس که از بوی پیرهن
تشریف می دهند صبای برهنه را
66
بی پاره جگر نبود آه را اثر
از لشکرست فتح، لوای برهنه را
77
بگشا گره ز جبهه که هرگز نمی شود
جوشن حجاب، تیغ قضای برهنه را
88
خورشید و مه به روز و شب از حله های نور
آماده می کنند قبای برهنه را
99
دست از طمع بشوی که در آستین بود
پیرایه قبول، دعای برهنه را
1010
پیداست با لباس پرستان چها کنند
جمعی که می کنند قبای برهنه را
1111
در آفتاب حشر نبیند برهنگی
پوشیده است هر که گدای برهنه را
1212
از عیب خلق چشم بپوشان که اهل شرم
از چشم خود کنند قبای برهنه را
1313
صائب برون ز سینه مده داغ عشق را
ستار باش سوخته های برهنه را

