غزل شمارهٔ 725
Toggle stanza 1پیچیده درد هجر تو بر یکدگر مرا
11
پیچیده درد هجر تو بر یکدگر مرا
شاید غلط به نامه کند نامه بر مرا
22
از هیچ کس مرا گله ای نیست چون گهر
کز آب خود شده است گره سخت تر مرا
33
چون نور آفتاب، پر و بال من شود
هر چند روزگار کند بی سپر مرا
44
باشد ز چشم مور، مرا باغ دلگشا
آید جهان ز بس به نظر مختصر مرا
55
چون منتهای طلب من محو گشتن است
هر موجه سراب شود راهبر مرا
66
چون تیر، تا هدف نکنم هیچ جا مقام
بیچاره رهروی که شود همسفر مرا
77
تا بود چون حباب سبکبار زور قم
باد مراد بود ز موج خطر مرا
88
چندان که موی بیش ز پیری شود سفید
کوته شود امید چو شمع سحر مرا
99
در هیچ جا قرار ز شوخی نمی کنی
نظاره تو ساخت پریشان نظر مرا
1010
شستم ز گریه دست که غیر از گداختن
چون شمع نیست حاصلی از چشم تر مرا
1111
عشقم چنان ربود که دنیا و آخرت
افتاد چون دو قطره اشک از نظر مرا
1212
صائب ز هوش ناقص خود می کشم ملال
خوشوقت باد آنکه کند بی خبر مرا
1313
صائب به اهل عشق بود روی حرف من
دل وا شود ز سوختگان چون شرر مرا
Zameen

