غزل شمارهٔ 234
Toggle stanza 1از غباری خانه گردد بی صفا آیینه را
11
از غباری خانه گردد بی صفا آیینه را
می شود دربسته از آهی، سرا آیینه را
22
شد ز بخت تیره، دل را در نظر عالم سیاه
گرچه میباشد ز خاکستر جلا آیینه را
33
سینه صافان نیستند ایمن ز بیم چشم زخم
هست از جوهر زره زیر قبا آیینه را
44
عالم صورت نمی شد پرده بینایی اش
در صفا می بود اگر چون رو، قفا آیینه را
55
آن که چشمم می پرد در آرزوی دیدنش
چشم نامحرم شمارد از حیا آیینه را
66
خیره چشمان را ز نزدیکی شود جرأت زیاد
بر سر زانو مده زنهار جا آیینه را
77
حسن هیهات است غافل گردد از دلهای صاف
خودپرست از خود نمی سازد جدا آیینه را
88
صاف کن دل را که می گیرند با آن سرکشی
گلعذاران همچو شبنم از هوا آیینه را
99
فکر آب و نان نگردد در دل حیران عشق
نعمت دیدار می باشد غذا آیینه را
1010
گر نشد دیوانه از حسن جنون فرمای تو
زلف جوهر از چه شد زنجیرپا آیینه را؟
1111
قرب خواهی، پاک کن از آرزو دل را که ساخت
محرم خوبان، دل بی مدعا آیینه را
1212
دل چو نورانی بود، گو چشم ظاهر بسته باش
روشن از روزن نمی گردد سرا آیینه را
1313
تشنه چشمان می برند آب از عقیق آبدار
پیش رو مگذار از بهر خدا آیینه را!
1414
دیده حیران به روشنگر ندارد احتیاج
تیره می گردد نظر از توتیا آیینه را
1515
از قد خم گشته صائب غفلت من شد زیاد
گرچه میافزاید از صیقل جلا آیینه را

