غزل شمارهٔ 743
Toggle stanza 1دایم ز نازکی است دل افگار شیشه را
11
دایم ز نازکی است دل افگار شیشه را
خون می چکد مدام ز گفتار شیشه را
22
یادآور از خمار گلوگیر صبحگاه
خالی مکن ز باده به یکبار شیشه را
33
هر چند خوشگوار بود باده غرور
زین می فزون ز سنگ نگه دار شیشه را
44
از خنده صلح کن به تبسم که می شود
قالب تهی ز خنده بسیار شیشه را
55
شاید به جوی رفته کند آب بازگشت
چون شد تهی ز باده، مبین خوار شیشه را
66
در شکوه های تلخ مرا اختیار نیست
می آورد شراب به گفتار شیشه را
77
چون آمدی به کوی خرابات بی طلب
بر طاق نه صلاح و فرود آر شیشه را
88
دل می دود به سنگ ملامت به زور عشق
می سازد این شراب جگردار شیشه را
99
باشد قدح همیشه ز افتادگی عزیز
از سرکشی کنند نگونسار شیشه را
1010
در محفلی که راز شرر می جهد ز سنگ
ما کرده ایم پرده اسرار شیشه را
1111
با مشت خاک من چه کند آتشین میی
کآورد در سماع فلک وار شیشه را
1212
سنگ و سبوست دشمنی توبه و شراب
تا از خم است پشت به کهسار شیشه را
1313
در ساغر من است شرابی که می برد
بیخود به سیر کوچه و بازار شیشه را
1414
این باده ای که آن لب میگون رسانده است
چون نار شق کند دل بسیار شیشه را
1515
صید از حرم برون چو نهد پای، کشتنی است
زنهار زیر خرقه نگه دار شیشه را
1616
خوردم فریب چرخ به همواریی که داشت
کردم غلط به مرهم زنگار شیشه را
1717
بر چرخ سست عهد منه دل ز سادگی
طاق شکسته نیست سزاوار شیشه را
1818
صائب ز پرده داری ناموس شد خلاص
هر کس شکست بر سر بازار شیشه را

