غزل شمارهٔ 6800
Toggle stanza 1شوخ و میخواره و شبگرد و غزلخوان شده ای
11
شوخ و میخواره و شبگرد و غزلخوان شده ای
چشم بد دور که سرفتنه دوران شده ای؟
22
هر چه در خاطر عاشق گذرد می دانی
خوش ادایاب و ادافهم و ادادان شده ای
33
تو که هرگز سخن اهل سخن نشنیدی
چون سخنساز و سخن فهم و سخندان شده ای؟
44
تو که از خانه ره کوچه نمی دانستی
چون چنین راهزن و رهبر و ره دان شده ای
55
تو که از شرم در آیینه ندیدی هرگز
به اشارات که این طور شفادان شده ای؟
66
تا پریروز شکرخند نمی دانستی
این زمان صاحب چندین شکرستان شده ای
77
بر نهال تو صبا دوش به جان می لرزید
این زمان بارور از میوه الوان شده ای
88
پیش ازین بود نگاه تو به یک دل محتاج
این زمان دلزده زین جنس فراوان شده ای
99
بود آواز تو چون خنده گل پرده نشین
چه ز عشاق شنیدی که نواخوان شده ای؟
1010
یوسف از قافله حسن تو غارت زده ای است
به دعای که چنین صاحب سامان شده ای؟
1111
جای قد، سرو خجالت کشد از روی بهار
تا تو چون آب درین باغ خرامان شده ای
1212
دل و جان خواه ز عشاق که با آن رخ و زلف
لایق صد دل و شایسته صد جان شده ای
1313
می توان مرد برای تو به امید حیات
که ز خط خضر و ز لب عیسی دوران شده ای
1414
از ادای سخن و از نگه عذرآمیز
می توان یافت که از جور پشیمان شده ای
1515
چون فدای تو نسازد دل و دین را صائب؟
که همان طور که می خواست بدانسان شده ای
Zameen

