غزل شمارهٔ 240
Toggle stanza 1گر زند آتش به جان رویش چنین آیینه را
11
گر زند آتش به جان رویش چنین آیینه را
زود خواهد کرد خاکسترنشین آیینه را
22
عکس خط و خال عنبربار آن مشکین غزال
می کند پرنافه چون صحرای چین آیینه را
33
تا چه خواهد کرد یارب با دل مومین من
ساخت مجمر آن عذار آتشین آیینه را
44
بر سر زانو به چندین عزتش جا می دهند
تازه رخساران ز چشم پاک بین آیینه را
55
جبهه او را گشایش هاست از چین غضب
موج صیقل می کند روشن جبین آیینه را
66
تا شد از خاکستر خط صیقلی رخسار او
روی می مالد خجالت بر زمین آیینه را
77
دیدن روی عرقناک تو در بزم شراب
چون صدف سازد پر از در ثمین آیینه را
88
تا برآمد خط سبز از لعل شکربار او
عکس طوطی زهر شد زیر نگین آیینه را
99
از قبول نقش، دل را پاک سازد تیرگی
به بود زنگ از حصار آهنین آیینه را
1010
در نظرها می کند شیرین تر از تنگ شکر
کلک صائب از حدیث شکرین آیینه را

