غزل شمارهٔ 2122
Toggle stanza 1روشنگر آیینه دلها دم صبح است
11
روشنگر آیینه دلها دم صبح است
این روح نهان در نفس مریم صبح است
22
خورشید جهانتاب کز او لعل شود سنگ
از پرتو روشن گهری خاتم صبح است
33
آن را که دل از زنگ سیه چون دل شب نیست
هر دم که برآرد ز جگر چون دم صبح است
44
چون قامت خود راست نماید علم صبح
گیسوی شب شک فشان پرچم صبح است
55
عیسای سبکروح بود مهر جهانتاب
کز لطف در آغوش و بر مریم صبح است
66
دل را ز جهان آنچه کند سرد به یک دم
از آه سحرگه چو گذشتی دم صبح است
77
در دایره اهل نظر غیر دل شب
گر عالم دیگر بود آن عالم صبح است
88
چون دیده انجم مژه بر هم نگذارند
گر خلق بدانند چها در دم صبح است
99
تا تیره بود سینه نفس پرده شام است
دل پاک ز ظلمت چو شود همدم صبح است
1010
چون شرح توان داد سبکدستی او را؟
تشریف زر مهر عطای دم صبح است
1111
از رفتن روشن گهران کیست نسوزد؟
خورشید چنین داغ دل از ماتم صبح است
1212
بر فوت سحرگاه بود اشک کواکب
کوتاهی گیسوی شب از ماتم صبح است
1313
صائب به سخن زنگ ز دلهای سیه برد
روشنگر آیینه دلها دم صبح است

