غزل شمارهٔ 138
Toggle stanza 1نیستم بلبل که بر گلشن نظر باشد مرا
11
نیستم بلبل که بر گلشن نظر باشد مرا
باغهای دلگشا در زیرِ پر باشد مرا
22
تلخرویان را می روشن گوارا می کند
ابرِ بی می، کوه بر بالای سر باشد مرا
33
نیستم یک لحظه بی مشقِ جنون، هر جا که هست
نوخطی پیوسته در مدِ نظر باشد مرا
44
سرمهٔ خاموشیِ من از سوادِ شهرهاست
چون جرس گلبانگِ عشرت در سفر باشد مرا
55
هر چه غیر از ساده لوحی، دامِ پروازِ من است
میفشانم، نقش اگر بر بال و پر باشد مرا
66
باده نتواند برون بردن مرا از فکرِ یار
دست دایم چون سبو در زیرِ سر باشد مرا
77
داغ دارد لُنگِ تمکینِ منِ گرداب را
صد کمندِ وحدت از موجِ خطر باشد مرا
88
میرسانم شبنمِ خود را به خورشیدِ بلند
تا به چند از ژاله دندان بر جگر باشد مرا
99
سختیِ ایام نتواند مرا خاموش کرد
خنده ها چون کبک در کوه و کمر باشد مرا
1010
در محیطِ رحمتِ حق، چون حبابِ شوخ چشم
بادبانِ کشتی از دامانِ تر باشد مرا
1111
با خیالِ آن دهن از تلخکامی فارغم
تنگیِ دل در نظر تُنگِ شکر باشد مرا
1212
منزلِ آسایشِ من، محو در خود گشتن است
گردبادی میتواند راهبر باشد مرا
1313
کرد فارغ حیرت از آمد شدِ نظّارهام
پردهٔ بیگانگی نورِ نظر باشد مرا
1414
نیستم مرغی که باشم بر دلِ صیاد، بار
چشمِ دامی در کمین در هر گذر باشد مرا
1515
از گرانسنگی نمیجنبم ز جای خویشتن
تیغ اگر چون کوه بر بالای سر باشد مرا
1616
بر دلم گَردِ یتیمی نیست چون گوهر گران
روی دل با خاکساران بیشتر باشد مرا
1717
نیست چون نازک میانی در نظر، آشفتهام
رشتهٔ شیرازه از موی کمر باشد مرا
1818
میگذارم دستِ خود را چون صدف بر روی هم
قطرهٔ آبی اگر همچون گهر باشد مرا
1919
در دلِ چاکم سراسر میرود آبِ حیات
تا خرامِ یار در مدِ نظر باشد مرا
2020
نیست از کوتهزبانی بر لبم مهرِ سکوت
تیغها پوشیده در زیرِ سپر باشد مرا
2121
میکنم صائب ز صندل پردهپوشی درد را
حاش للّٰه شکوهای از دردسر باشد مرا

