غزل شمارهٔ 229
Toggle stanza 1کوکب سعدی بود از هر شرر پروانه را
11
کوکب سعدی بود از هر شرر پروانه را
اختری پیوسته باشد در گذر پروانه را
22
ذوالفقار شمع باشد بال و پر پروانه را
برنمی دارد ازان دست از کمر پروانه را
33
نیست ممکن سر برآرد از گریبان چراغ
تا نمی سوزد حجاب بال و پر پروانه را
44
می کند قایم قیامت را ز آه آتشین
گر نباشد شمع بر بالای سر پروانه را
55
شب کز آن رخسار آتشناک مجلس در گرفت
شمع پنهان شد به زیر بال و پر پروانه را
66
جان ز ما خواهی محبت کن که روی گرم شمع
در هلاک خود کند صاحب جگر پروانه را
77
پر به دندان خواهد انگشت ندامت را گزید
شمع اگر گیرد به این عنوان خبر پروانه را
88
بی گناهم گرچه می سوزد، به این شادم که نیست
غیر پای شمع، مأوای دگر پروانه را
99
من ندارم اختری در هفت گردون، ورنه هست
اختری از هر شرر پیش نظر پروانه را
1010
شمع را چون شعله جواله بی آرام ساخت
تا چها آن سنگدل آرد به سر پروانه را
1111
گرچه میدانم ندارد حاصلی جز سوختن
نامه می بندم همان بر بال و پر پروانه را
1212
طالب نور حق از هر ذره ای در آتش است
تازه گردد داغ شمع از هر شرر پروانه را
1313
روی آتشناک او هر جا براندازد نقاب
گرمی پرواز سوزد بال و پر پروانه را
1414
هر شراری دود برمی آورد از مغز خشک
از شب مهتاب می باشد خطر پروانه را
1515
بر ندارد دل در ایام خط از رویش نظر
کار افتاده است با شمع سحر پروانه را
1616
گر برون از پرده آید داغ عالمسوز عشق
شمع چون فانوس گردد گردسر پروانه را
1717
بس که صائب خانه ام روشن ز سوز دل شده است
جامه فانوس آید در نظر پروانه را
Zameen

