غزل شمارهٔ 11
Toggle stanza 1آن را که جای نیست همه شهر جای اوست
11
آن را که جای نیست همه شهر جای اوست
درویش هر کجا که شب آید سرای اوست
22
بیخانمان که هیچ ندارد به جز خدای
او را گدا مگوی که سلطان گدای اوست
33
مرد خدا به مشرق و مغرب غریب نیست
چندان که میرود همه ملک خدای اوست
44
آن کز توانگری و بزرگی و خواجگی
بیگانه شد به هر که رسد آشنای اوست
55
کوتاه دیدگان همه راحت طلب کنند
عارف بلا که راحت او در بلای اوست
66
عاشق که بر مشاهدهٔ دوست دست یافت
در هر چه بعد از آن نگرد اژدهای اوست
77
بگذار هر چه داری و بگذر که هیچ نیست
این پنج روزه عمر که مرگ از قفای اوست
88
هر آدمی که کشتهٔ شمشیر عشق شد
گو غم مخور که ملک ابد خونبهای اوست
99
از دست دوست هر چه ستانی شکر بود
سعدی رضای خود مطلب چون رضای اوست
Zameen

