قصیدهٔ شمارهٔ 4 - در وداع شاه جهان سعد بن ابیبکر
Toggle stanza 1رفتی و صدهزار دلت دست در رِکیب
11
رفتی و صدهزار دلت دست در رِکیب
ای جان اهل دل که تواند ز جان شکیب؟
22
گویی که احتمال کند مدتی فراق
آن را که یک نفس نبود طاقت عِتیب؟
33
تا همچو آفتاب برآیی دگر ز شرق
ما جمله دیده بر ره و انگشت بر حِسیب
44
از دست قاصدی که کتابی به من رسد
در پای قاصد افتم و بر سر نهم کتیب
55
چون دیگران ز دل نروی گر روی ز چشم
کاندر میان جانی و از دیده در حِجیب
66
امّید روز وصل دل خلق میدهد
ورنه فراق خون بچکانیدی از نهیب
77
در بوستانسرای تو بعد از تو کی شود
خندان انار و، تازه به و، سرخروی سیب؟
88
این عید متفق نشود خلق را نشاط
عید آنکه بر رسیدنت آذین کنند و زیب
99
این طلعت خجسته که با توست غم مدار
کاقبال یاورت بود اندر فراز و شیب
1010
همراه توست خاطر سعدی به حکم آنک
خلق خوشت چو گفتهٔ سعدیست دلفریب
1111
تأیید و نصرت و ظفرت باد همعنان
هر بامداد و شب که نهی پای در رِکیب
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
هر صبح کآفتاب رخت سر زند ز جیب
گر من چو صبح چاک زنم جیب جان چه عیب
JamiDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 88
آمد بهار خرم با رنگ و بوی طیب
با صد هزار نزهت و آرایش عجیب
RudakiQasaʾid va Qitʿatشمارهٔ 10
فریاد از آن دو چشمک جادوی دلفریب
فریاد از آن دو کافر غازی با نهیب
SanaiDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 23

