ترجیع بند

Stanza 1
Toggle stanza 1
ای سرو بلند قامت دوست
1
ای سرو بلند قامت دوست
وه وه که شمایلت چه نیکوست
2
در پای لطافت تو میراد
هر سروِ سهی که بر لب جوست
3
نازک‌بدنی که می‌نگنجد
در زیر قبا چو غنچه در پوست
4
مه‌پاره به بام اگر برآید
که فرق کند، که ماه یا اوست؟
5
آن خرمن گُل، نه گُل، که باغ است
نه باغ ارم، که باغ مینوست
6
آن گوی مُعَنْبَرست در جَیب؟
یا بوی دهانِ عنبرین بوست؟
7
در حلقهٔ صولَجان زلفش
بیچاره دل اوفتاده چون گوست
8
می‌سوزد و همچنان هوادار
می‌میرد و همچنان دعاگوست
9
خون دلِ عاشقان مشتاق
در گردن دیدهٔ بلاجوست
10
من بندهٔ لعبتان سیمین
کآخر دل آدمی نه از روست
11
بسیار ملامتم بکردند
کاَندر پی او مرُو که بدخوست
12
ای سخت‌دلان سست‌پیمان!
این شرط وفا بوَد که بی‌دوست
13
بنشینم و صبر پیش گیرم؟
دنبالهٔ کار خویش گیرم؟
Stanza 2
Toggle stanza 2
در عهد تو ای نگار دلبند!
14
در عهد تو ای نگار دلبند!
بس عهد که بشکنند و سوگند
15
دیگر نرود به هیچ مطلوب
خاطر که گرفت با تو پیوند
16
از پیشِ تو راهِ رفتنم نیست
همچون مگس از برابر قند
17
عشق آمد و رسم عقل برداشت
شوق آمد و بیخ صبر برکند
18
در هیچ زمانه‌ای نزاده‌ست
مادر به جمال، چون تو فرزند
19
باد است نصیحتِ رفیقان
واندوهِ فراق، کوهِ الوند
20
من نیستم ار کسی دگر هست
از دوست به یاد دوست خرسند
21
این جَور که می‌بریم، تا کی؟
وین صبر که می‌کنیم، تا چند؟
22
چون مرغ به طَمْع دانه در دام
چون گرگ به بوی دنبه در بند
23
افتادم و مصلحت چنین بود
بی‌بند نگیرد آدمی پند
24
مستوجب این و بیش از اینم
باشد که چو مردم خردمند
25
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
Stanza 3
Toggle stanza 3
امروز جفا نمی‌کند کَس
26
امروز جفا نمی‌کند کَس
در شهر مگر تو می‌کنی بس؟
27
در دام تو عاشقان گرفتار
در بند تو دوستان مُحَبَّس
28
یا مُحْرِقَتي بِنارِ خَدٍّ
مِنْ جَمْرَتِهَا السِّراجَ تَقْبَس
29
صبحی که مشام جان عشاق
خوش‌بوی کند إِذا تَنَفَّس
30
أَسْتَقْبِلُهُ وَ إِنْ تَوَلّیٰ
أَسْتَأنِسُهُ وَ إِنْ تَعَبَّس
31
اندام تو خود حریر چین است
دیگر چه کنی قبای اطلس؟
32
من در همه قول‌ها فصیحم
در وصف شمایل تو أَخْرَس
33
جان در قدَمت کنم ولیکن
ترسم ننهی تو پای بر خس
34
ای صاحب حُسن در وفا کوش
کاین حُسن، وفا نکرد با کس
35
آخر به زکات تندرستی
فریاد دلِ شکستگان رس
36
مِن‌بعد مکن چنان کز این پیش
ورنه به خدا که من از این پس
37
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
Stanza 4
Toggle stanza 4
گفتار خوش و لبان باریک
38
گفتار خوش و لبان باریک
ما أَطْیبَ فاکِ، جَلَّ باریک
39
از روی تو ماه آسمان را
شرم آمد و شد هلالِ باریک
40
یا قاتِلَتي بِسَیْفِ لَحْظٍ
واللّهِ قَتَلْتِنی بِهاتِیک
41
از بهر خدا، که مالکان، جور
چندین نکنند بر مَمالیک
42
شاید که به پادشه بگویند
«ترک تو بریخت خون تاجیک»
43
دانی که چه شب گذشت بر من؟
لایأتِ بمثلها أَعادیک
44
با این همه گر حیات باشد
هم روز شود شبانِ تاریک
45
فی‌الجمله نمانْد صبر و آرام
کم تَزْجُرُنی و کم أُداریک
46
دردا که به خیره عمر بگذشت
ای دل! تو مرا نمی‌گذاری ک
47
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
Stanza 5
Toggle stanza 5
چشمی که نظر نگه ندارد
48
چشمی که نظر نگه ندارد
بس فتنه که با سر دل آرد
49
آهوی کمند زلف خوبان
خود را به هلاک می‌سپارد
50
فریاد ز دست نقش، فریاد
و آن دست که نقش می‌نگارد
51
هر جا که مُوَلَّهی چو فرهاد
شیرین‌صفتی برو گمارد
52
کس بار مشاهدت نچیند
تا تخمِ مجاهدت نکارد
53
نالیدن عاشقان دل‌سوز
ناپخته مَجاز می‌شمارد
54
عیبش مکنید هوشمندان!
گر سوخته خرمنی، بزارد
55
خاری چه بود به پای مشتاق؟
تیغیش بِران که سر نخارد
56
حاجت به درِ کسی‌ست ما را
کاو حاجت کس نمی‌گزارد
57
گویند «برو ز پیش جورش»
من می‌روم، او نمی‌گذارد
58
من خود نه به اختیار خویشم
گر دست ز دامنم بدارد
59
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
Stanza 6
Toggle stanza 6
بعد از طلبِ تو در سرم نیست
60
بعد از طلبِ تو در سرم نیست
غیر از تو به خاطر اندرم نیست
61
ره می‌ندهی که پیشت آیم
وز پیش تو ره که بگذرم نیست
62
من مرغِ زبونِ دامِ اُنسم
هر چند که می‌کشی پَرم نیست
63
گر چون تو پری در آدمیزاد
گویند که «هست»، باورم نیست
64
مهر از همه خلق برگرفتم
جز یاد تو در تصورم نیست
65
گویند «بکوش تا بیابی»
می‌کوشم و بخت یاورم نیست
66
قِسمی که مرا نیافریدند
گر جهد کنم میسرم نیست
67
ای کاش مرا نظر نبودی
چون حَظِّ نظر برابرم نیست
68
فکرم به همه جهان بگردید
وز گوشهٔ صبر، بهترم نیست
69
با بخت، جدل نمی‌توان کرد
اکنون که طریق دیگرم نیست
70
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
Stanza 7
Toggle stanza 7
ای دل! نَه هزار عهد کردی؟
71
ای دل! نَه هزار عهد کردی؟
کاندر طلب هوا نگردی؟
72
کس را چه گنه؟ تو خویشتن را
بر تیغ زدی و زخم خوردی
73
دیدی که چگونه حاصل آمد
از دعوی عشق، روی‌زردی؟
74
یا دل بنهی به جور و بیداد
یا قصهٔ عشق درنوردی
75
ای سیم‌تنِ سیاه‌گیسو!
کز فکر سرم سپید کردی
76
بسیار سیه، سپید کرده‌ست
دورانِ سپهرِ لاجوردی
77
صلح است میان کفر و اسلام
با ما تو هنوز در نبردی
78
سر بیش گران مکن، که کردیم
اقرار به بندگی و خُردی
79
با درد توام خوش‌ست ازیراک
هم دردی و هم دوای دردی
80
گفتی که «صبور باش»، هیهات
دل موضع صبر بود و بردی
81
هم چاره تحمل است و تسلیم
ورنه به کدام جهد و مردی؟
82
بنشینم و صبر پیش گیرم؟
دنبالهٔ کار خویش گیرم؟
Stanza 8
Toggle stanza 8
بگذشت و نگه نکرد با من
83
بگذشت و نگه نکرد با من
در پای‌کشان، ز کبر دامن
84
دو نرگسِ مستِ نیم‌خوابش
در پیش و به حسرت از قفا من
85
ای قبلهٔ دوستان مشتاق!
گر با همه آن کنی که با من
86
بسیار کسان که جانِ شیرین
در پای تو ریزد، اولاً من
87
گفتم که شکایتی بخوانم
از دست تو پیش پادشا من
88
کاین سخت‌دلی و سست‌مهری
جرم از طرف تو بود یا من؟
89
دیدم که نه شرط مهربانی‌ست
گر بانگ برآرم از جفا من
90
گر سر برود، فدای پایت
دست از تو نمی‌کنم رها من
91
جز وصل توام حرام بادا
حاجت که بخواهم از خدا من
92
گویندم «ازو نظر بپرهیز»
پرهیز ندانم از قضا من
93
هرگز نشنیده‌ای که یاری
بی‌یار صبور بود تا من
94
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
Stanza 9
Toggle stanza 9
ای روی تو آفتابِ عالم!
95
ای روی تو آفتابِ عالم!
انگشت‌نمای آلِ آدم
96
احیای روان مردگان را
بویت نفسِ مسیحِ مریم
97
بر جان عزیزت آفرین باد
بر جسمِ شریفت اسم اعظم
98
محبوب منی چو دیدهٔ راست
ای سرو روان به ابروی خم!
99
دستان که تو داری ای پری‌روی!
بس دل ببری به کَفّ و مِعْصَم
100
تنها نه منم اسیر عشقت
خلقی مُتَعَشِّقند و من هم
101
شیرین جهان تویی به تحقیق
بگذار حدیث ما تَقَدَّم
102
خوبیت مُسَلَّم‌ست و ما را
صبر از تو نمی‌شود مُسَلَّم
103
تو عهد وفایِ خود شکستی
وز جانب ما، هنوز محکم
104
مگذار که خستگان بمیرند
دور از تو به انتظار مرهم
105
بی‌ما تو به سر بری همه عمر
من بی‌تو گمان مبر که یک‌دم
106
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
Stanza 10
Toggle stanza 10
گل را مبرید پیش من نام
107
گل را مبرید پیش من نام
با حُسن وجود آن گل‌اندام
108
انگشت‌نمای خلق بودیم
مانند هلال از آن مهِ تام
109
بر ما همه عیب‌ها بگفتند
«یا قومُ إلی مَتیٰ و حَتّام؟»
110
ما خود زده‌ایم جام بر سنگ
دیگر مزنید سنگ بر جام
111
آخر نگهی به سوی ما کن
ای دولت خاص و حسرت عام!
112
بس در طلب تو دیگ سودا
پختیم و هنوز کار ما خام
113
درمانِ اسیرِ عشق، صبرست
تا خود به کجا رسد سرانجام
114
من در قدم تو خاک بادم
باشد که تو بر سرم نهی گام
115
دور از تو شکیب چند باشد؟
ممکن نشود بر آتش آرام
116
در دام غمت چو مرغِ وحشی
می‌پیچم و سخت می‌شود دام
117
من بی‌تو نه راضیم ولیکن
چون کام نمی‌دهی به ناکام
118
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
Stanza 11
Toggle stanza 11
ای زلف تو هر خمی کمندی!
119
ای زلف تو هر خمی کمندی!
چشمت به کرشمه، چشم‌بندی
120
مَخرام بدین صفت، مبادا
کز چشم بدت رسد گزندی
121
ای آینه ایمنی که ناگاه
در تو رسد آه دردمندی؟
122
یا چهره بپوش یا بسوزان
بر روی چو آتشت سپندی
123
دیوانهٔ عشقت ای پری‌روی!
عاقل نشود به هیچ پندی
124
تلخ‌ست دهان عیشم از صبر
ای تُنگ شکر! بیار قندی
125
ای سرو! به قامتش چه مانی؟
زیباست ولی نه هر بلندی
126
گِریم به امید و دشمنانم
بر گریه زنند ریشخندی
127
کاجی ز درم درآمدی دوست
تا دیدهٔ دشمنان بِکندی
128
یارب! چه شدی اگر به رحمت
باری سوی ما نظر فکندی؟
129
یک‌چند به خیره عمر بگذشت
من بعد بر آن سرم که چندی
130
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
Stanza 12
Toggle stanza 12
آیا که به لب رسید جانم؟
131
آیا که به لب رسید جانم؟
آوخ که ز دست شد عنانم
132
کس دید چو من ضعیف هرگز
کز هستی خویش در گمانم؟
133
پروانه‌ام اوفتان و خیزان
یک‌باره بسوز و وارهانم
134
گر لطف کنی به جای اینم
ور جور کنی سزای آنم
135
جز نقش تو نیست در ضمیرم
جز نام تو نیست بر زبانم
136
گر تلخ کنی به دوریم عیش
یادت چو شکر کند دهانم
137
اسرار تو پیش کس نگویم
اوصاف تو پیش کس نخوانم
138
با درد تو یاوری ندارم
وز دست تو مَخْلَصی ندانم
139
عاقل بِجهد ز پیش شمشیر
من کشتهٔ سر بر آستانم
140
چون در تو نمی‌توان رسیدن
به زان نبود که تا توانم
141
بنشینم و صبر پیش گیرم؟
دنبالهٔ کار خویش گیرم؟
Stanza 13
Toggle stanza 13
آن برگ گل‌ست یا بناگوش؟
142
آن برگ گل‌ست یا بناگوش؟
یا سبزه به گِرد چشمهٔ نوش؟
143
دست چو منی قیامه باشد
با قامت چون تویی در آغوش
144
من ماه ندیده‌ام کُلَه‌دار
من سرو ندیده‌ام قباپوش
145
وز رفتن و آمدن چه گویم؟
می‌آرد وَجد و می‌برد هوش
146
روزی دهنی به خنده بگشاد
پسته، دهن تو گفت «خاموش»
147
خاطر پی زهد و توبه می‌رفت
عشق آمد و گفت «زَرق مفروش»
148
مُسْتَغْرِق یادت آن چنانم
کم هستی خویش شد فراموش
149
یاران به نصیحتم چه گویند؟
«بنشین و صبور باش و مخروش»
150
ای خام! من این چنین بر آتش
عیبم مکن ار برآورم جوش
151
تا جهد بود به جان بکوشم
وآنگه به ضرورت از بنِ گوش
152
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
Stanza 14
Toggle stanza 14
طاقت برسید و هم بگفتم
153
طاقت برسید و هم بگفتم
عشقت که ز خلق می‌نهفتم
154
طاقم ز فراق و صبر و آرام
زآن روز که با غم تو جفتم
155
آهنگ درازِ شب ز من پرس
کز فُرقت تو دمی نخفتم
156
بر هر مژه قطره‌ای چو الماس
دارم که به گریه سنگ سُفتم
157
گر کشته شوم عجب مدارید
من خود ز حیات در شگفتم
158
تقدیر درین میانم انداخت
چندان که کناره می‌گرفتم
159
دی بر سر کوی دوست لَختی
خاکِ قدمش به دیده رُفتم
160
نه خوارترم ز خاک بگذار
تا در قدم عزیزش افتم
161
زآنگه که برفتی از کنارم
صبر از دل ریش گفت «رفتم»
162
می‌رفت و به کبر و ناز می‌گفت
«بی‌ما چه کنی؟» به لابه گفتم
163
«بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم»
Stanza 15
Toggle stanza 15
باری بگذر که در فراقت
164
باری بگذر که در فراقت
خون شد دل ریش از اشتیاقت
165
بگشای دهن که پاسخ تلخ
گویی شکرست در مذاقت
166
در کشتهٔ خویشتن نگه کن
روزی اگر افتد اتفاقت
167
تو خنده‌زنان چو شمع و خلقی
پروانه‌صفت در احتِراقت
168
ما خود ز کدام خیل باشیم
تا خیمه زنیم در وُثاقت؟
169
مَا اخْتَرتُ صَبابَتی ولکن
عینی نَظَرَتْ و ما اَطاقَتْ
170
بس دیده که شد در انتظارت
دریا و نمی‌رسد به ساقت
171
تو مست شراب و خواب و ما را
بی‌خوابی کُشت در تیاقت
172
نه قدرت با تو بودنم هست
نه طاقت آن که در فراقت
173
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
Stanza 16
Toggle stanza 16
آوخ که چو روزگار برگشت
174
آوخ که چو روزگار برگشت
از من دل و صبر و یار برگشت
175
برگشتن ما ضرورتی بود
وآن شوخ به اختیار برگشت
176
پرورده بُدم به روزگارش
خو کرد و چو روزگار برگشت
177
غم نیز چه بودی ار برفتی؟
آن روز که غم‌گسار برگشت
178
رحمت کن اگر شکسته‌ای را
صبر از دل بی‌قرار برگشت
179
عذرش بنه ار به زیر سنگی
سرکوفته‌ای چو مار برگشت
180
زین بحر عمیق جان به در برد
آن کس که هم از کنار برگشت
181
من ساکن خاک پاک عشقم
نتوانم ازین دیار برگشت
182
بیچارگی‌ست چارهٔ عشق
دانی چه کنم چو یار برگشت؟
183
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
Stanza 17
Toggle stanza 17
هر دل که به عاشقی، زبون نیست
184
هر دل که به عاشقی، زبون نیست
دستِ خوشِ روزگارِ دون نیست
185
جز دیدهٔ شوخ عاشقان را
بر چهره دوان، سرشکِ خون نیست
186
کوته‌نظری به خلوتم گفت
«سودا مکن، آخرت جنون نیست»
187
گفتم «ز تو کی برآید این دود
کِت آتش غم در اندرون نیست؟»
188
عاقل داند که نالهٔ زار
از سوزش سینه‌ای برون نیست
189
تسلیم قضا شود کزین قید
کس را به خلاص، رهنمون نیست
190
صبر ار نکنم چه چاره سازم؟
آرام دل از یکی فزون نیست
191
گر بُکشد و گر معاف دارد
در قبضهٔ او چو من زبون نیست
192
دانی به چه مانَد آب چشمم؟
سیماب، که یک دمش سکون نیست
193
در دهر وفا نبود هرگز
یا بود و به بخت ما کنون نیست
194
جان برخیِ روی یار کردم
گفتم «مگرش وفاست»، چون نیست
195
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
Stanza 18
Toggle stanza 18
در پای تو هر که سر نینداخت
196
در پای تو هر که سر نینداخت
از روی تو پرده بر نینداخت
197
در تو نرسید و پی غلط کرد
آن مرغ که بال و پر نینداخت
198
کس با رخ تو نباخت اسبی
تا جان چو پیاده در نینداخت
199
نفزود غم تو روشنایی
آن را که چو شمع سر نینداخت
200
بارت بکشم که مرد معنی
در باخت سر و سپر نینداخت
201
جان داد و درون به خلق ننمود
خون خورد و سخن به در نینداخت
202
روزی گفتم کسی چو من جان
از بهر تو در خطر نینداخت
203
گفتا «نه، که تیر چشم مستم
صید از تو ضعیف‌تر نینداخت»
204
با آن که همه نظر در اویم
روزی سوی ما نظر نینداخت
205
نومید نیَم که چشمِ لطفی
بر من فِکَند، وگر نینداخت
206
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
Stanza 19
Toggle stanza 19
ای بر تو قبای حُسن چالاک!
207
ای بر تو قبای حُسن چالاک!
صد پیرهن از محبتت چاک!
208
پیشت به تواضع‌ست گویی
افتادن آفتاب بر خاک
209
ما خاک شویم و هم نگردد
خاک درت از جبین ما پاک
210
مهر از تو توان برید؟ هیهات
کس بر تو توان گزید؟ حاشاک
211
اول، دلِ برده باز پس ده
تا دست بدارمت ز فِتراک
212
بعد از تو به هیچ کس ندارم
امّید و زِ کس نیآیدم باک
213
درد از جهت تو عین داروست
زهر از قِبَل تو محض تریاک
214
سودای تو آتشی جهان‌سوز
هجران تو ورطه‌ای خطرناک
215
روی تو چه جای سحر بابِل؟
موی تو چه جای مار ضحاک؟
216
سعدی! بس ازین سخن، که وصفش
دامن ندهد به دستِ ادراک
217
گرد ارچه بسی هوا بگیرد
هرگز نرسد به گرد افلاک
218
پای طلب از روش فرو ماند
می‌بینم و حیله نیست اِلّاک
219
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
Stanza 20
Toggle stanza 20
ای چون لب لعل تو شکر نی
220
ای چون لب لعل تو شکر نی
بادام چو چشمت ای پسر! نی
221
جز سوی تو میل خاطرم، نه
جز در رخ تو مرا نظر نی
222
خوبان جهان همه بدیدم
مثل تو به چابکی دگر نی
223
پیران جهان نشان ندادند
چون تو دگری به هیچ قرنی
224
ای آن که به باغ دلبری بَر!
چون قد خوش تو یک شجر نی
225
چندین شجر وفا نشاندم
وز وصل تو ذره‌ای ثمر نی
226
آوازهٔ من ز عرش بگذشت
وز درد دلم تو را خبر نی
227
از رفتن من غمت نباشد
از آمدن تو خود اثر نی
228
باز آیم اگر دهی اجازت
ای راحت جان من! وگر نی
229
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
Stanza 21
Toggle stanza 21
شد موسم سبزه و تماشا
230
شد موسم سبزه و تماشا
برخیز و بیا به سوی صحرا
231
کآن فتنه که روی خوب دارد
هر جا که نشست، خاست غوغا
232
صاحب‌نظری که دید رویش
دیوانهٔ عشق گشت و شیدا
233
دانی نکند قبول هرگز
دیوانه حدیث مردِ دانا
234
چشم از پی دیدن تو دارم
من بی‌تو خَسَم کنار دریا
235
از جور رقیب تو ننالم
خارست نخُست بار خرما
236
سعدی غم دل نهفته می‌دار
تا می‌نشوی ز غیر رسوا
237
گفته‌ست مگر حسود با تو؟
زنهار مرو ازین پس آنجا
238
من نیز اگر چه ناشکیبم
روزی دو برای مصلحت را
239
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
Stanza 22
Toggle stanza 22
بِربود جمالت ای مه نو!
240
بِربود جمالت ای مه نو!
از ماه شب چهارده ضو
241
چون می‌گذری بگو به طاوس
«گر جلوه‌کنان روی چنین رو»
242
گر لاف زنم که من صبورم
بعد از تو، حکایت‌ست و مشنو
243
دستی ز غمت نهاده بر دل
چشمی ز پیت فتاده در گَو
244
یا از در عاشقان درون آی
یا از دل طالبان برون شو
245
زین جور و تَحَکُّمت غرض چیست؟
بنیاد وجود ما کن و رو
246
یا مُتْلِفَ مُهْجَتی و نَفسی
اللهُ یَقیکَ مَحْضَرَ السَّو
247
با من چو جُویی ندید معشوق
نگرفت حدیث من به یک جُو
248
گفتم «کهنم مبین، که روزی
بینی، که شود به خلعتی نو
249
در سایهٔ شاهِ آسمان‌قدر
مه، طلعتِ آفتابِ پرتو
250
وز لفظ من این حدیث شیرین
گر می‌نرسد به گوشِ خسرو
251
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم»

Audio

Choose a reciter

0:000:00

Sources

Persian text source: Ganjoor

Audio source: Ganjoor