بخش 24 - حکایت
Toggle stanza 1شبی دعوتی بود در کوی من
11
شبی دعوتی بود در کوی من
ز هر جنس مردم در او انجمن
22
چو آواز مطرب در آمد ز کوی
به گردون شد از عاشقان های و هوی
33
پریچهرهای بود محبوب من
بدو گفتم ای لعبت خوب من
44
چرا با رفیقان نیایی به جمع
که روشن کنی بزم ما را چو شمع؟
55
شنیدم سهی قامت سیمتن
که میرفت و میگفت با خویشتن
66
محاسن چو مردان ندارم به دست
نه مردی بود پیش مردان نشست
77
سیه نامه تر زآن مخنث مخواه
که پیش از خطش روی گردد سیاه
88
از آن بی حمیت بباید گریخت
که نامردیش آب مردان بریخت
99
پسر کاو میان قلندر نشست
پدر گو ز خیرش فرو شوی دست
1010
دریغش مخور بر هلاک و تلف
که پیش از پدر مرده به ناخلف

