بخش 25 - حکایت امیرالمؤمنین علی (ع) و سیرت پاک او
Toggle stanza 1کسی مشکلی برد پیشِ علی
11
کسی مشکلی برد پیشِ علی
مگر مشکلش را کُند مُنجَلی
22
امیرِ عدوبَندِ کشورگشای
جوابش بگفت از سرِ علم و رای
33
شنیدم که شخصی در آن انجمن
بگفتا چنین نیست یا باالحسن
44
نرنجید از او حیدرِ نامجوی
بگفت ار تو دانی از این به بگوی
55
بگفت آنچه دانست و بایسته گفت
به گِل چشمهٔ خور نشاید نهفت
66
پسندید از او شاهِ مردان جواب
که من بر خطا بودم او بر صواب
77
به از ما سخنگویِ دانا یکی است
که بالاتر از علم او علم نیست
88
گر امروز بودی خداوندِ جاه
نکردی خود از کبر در وی نگاه
99
به در کردی از بارگه حاجبش
فروکوفتندی به ناواجبش
1010
که مِنبعد بیآبرویی مکُن
ادب نیست پیشِ بزرگان سخُن
1111
یکی را که پندار در سر بوَد
مپندار هرگز که حق بشنوَد
1212
ز علمش ملال آید از وعظ ننگ
شقایق به باران نروید ز سنگ
1313
گرت دُرِّ دریای فضل است خیز
به تذکیر در پایِ درویش ریز
1414
نبینی که از خاکِ افتاده خوار
برویَد گُل و بشکفد نوبهار
1515
مریز ای حکیم آستینهای دُر
چو میبینی از خویشتن خواجه پُر
1616
به چشمِ کسان درنیاید کسی
که از خود بزرگی نماید بسی
1717
مگو تا بگویند شُکرت هزار
چو خود گفتی از کس توقّع مدار

