بخش 4 - حکایت بایزید بسطامی
Toggle stanza 1شنیدم که وقتی سحرگاه عید
11
شنیدم که وقتی سحرگاه عید
ز گرمابه آمد برون بایزید
22
یکی تشت خاکسترش بیخبر
فرو ریختند از سرایی به سر
33
همیگفت شولیده دستار و موی
کف دست شکرانه مالان به روی
44
که ای نفس من در خور آتشم
به خاکستری روی در هم کشم؟
55
بزرگان نکردند در خود نگاه
خدابینی از خویشتن بین مخواه
66
بزرگی به ناموس و گفتار نیست
بلندی به دعوی و پندار نیست
77
تواضع سر رفعت افرازدت
تکبر به خاک اندر اندازدت
88
به گردن فتد سرکش تند خوی
بلندیت باید، بلندی مجوی
99
ز مغرور دنیا ره دین مجوی
خدابینی از خویشتن بین مجوی
1010
گرت جاه باید مکن چون خسان
به چشم حقارت نگه در کسان
1111
گمان کی برد مردم هوشمند
که در سرگرانی است قدر بلند؟
1212
از این نامورتر محلی مجوی
که خوانند خلقت پسندیده خوی
1313
نه گر چون تویی بر تو کبر آورد
بزرگش نبینی به چشم خرد؟
1414
تو نیز ار تکبر کنی همچنان
نمایی، که پیشت تکبر کنان
1515
چو استادهای بر مقامی بلند
بر افتاده گر هوشمندی مخند
1616
بسا ایستاده در آمد ز پای
که افتادگانش گرفتند جای
1717
گرفتم که خود هستی از عیب پاک
تعنت مکن بر من عیبناک
1818
یکی حلقهٔ کعبه دارد به دست
یکی در خراباتی افتاده مست
1919
گر آن را بخواند، که نگذاردش؟
ور این را براند، که باز آردش؟
2020
نه مستظهر است آن به اعمال خویش
نه این را در توبه بستهست پیش

