بخش 26 - حکایت
Toggle stanza 1در این شهر باری به سمعم رسید
11
در این شهر باری به سمعم رسید
که بازارگانی غلامی خرید
22
شبانگه مگر دست بردش به سیب
که سیمین زنخ بود و خاطر فریب
33
پریچهره هرچ اوفتادش به دست
یکی در سر و مغز خواجه شکست
44
نه هر جا که بینی خطی دل فریب
توانی طمع کردنش در کتیب
55
گوا کرد بر خود خدای و رسول
که دیگر نگردم به گرد فضول
66
رحیل آمدش هم در آن هفته پیش
دل افگار و سر بسته و روی ریش
77
چو بیرون شد از کازرون یک دو میل
به پیش آمدش سنگلاخی مهیل
88
بپرسید کاین قله را نام چیست؟
که بسیار بیند عجب هر که زیست
99
چنین گفتش از کاروان همدمی
مگر تنگ ترکان ندانی همی
1010
برنجید چون تنگ ترکان شنید
تو گفتی که دیدار دشمن بدید
1111
سیه را یکی بانگ برداشت سخت
که دیگر مران خر بینداز رخت
1212
نه عقل است و نه معرفت یک جوم
اگر من دگر تنگ ترکان روم
1313
در شهوت نفس کافر ببند
وگر عاشقی لت خور و سر ببند
1414
چو مر بندهای را همی پروری
به هیبت بر آرش کز او برخوری
1515
وگر سیدش لب به دندان گزد
دماغ خداوندگاری پزد
1616
غلام آبکش باید و خشت زن
بود بندهٔ نازنین مشت زن
1717
گروهی نشینند با خوش پسر
که ما پاکبازیم و صاحب نظر
1818
ز من پرس فرسودهٔ روزگار
که بر سفره حسرت خورد روزهدار
1919
از آن تخم خرما خورد گوسپند
که قفل است بر تنگ خرما و بند
2020
سر گاو عصار از آن در که است
که از کنجدش ریسمان کوته است

