بخش 10 - حکایت کرم مردان صاحبدل
Toggle stanza 1یکی را کرم بود و قوت نبود
11
یکی را کرم بود و قوت نبود
کفافش به قدر مروت نبود
22
که سفله خداوند هستی مباد
جوانمرد را تنگدستی مباد
33
کسی را که همت بلند اوفتد
مرادش کم اندر کمند اوفتد
44
چو سیلاب ریزان که در کوهسار
نگیرد همی بر بلندی قرار
55
نه در خورد سرمایه کردی کرم
تنک مایه بودی از این لاجرم
66
برش تنگدستی دو حرفی نبشت
که ای خوب فرجام نیکو سرشت
77
یکی دست گیرم به چندین درم
که چندی است تا من به زندان درم
88
به چشم اندرش قدر چیزی نبود
ولیکن به دستش پشیزی نبود
99
به خصمان بندی فرستاد مرد
که ای نیکنامان آزاد مرد
1010
بدارید چندی کف از دامنش
و گر میگریزد ضمان بر منش
1111
وز آنجا به زندانی آمد که خیز
وز این شهر تا پای داری گریز
1212
چو گنجشک در باز دید از قفس
قرارش نماند اندر آن یک نفس
1313
چو باد صبا زآن میان سیر کرد
نه سیری که بادش رسیدی به گرد
1414
گرفتند حالی جوانمرد را
که حاصل کن این سیم یا مرد را
1515
به بیچارگی راه زندان گرفت
که مرغ از قفس رفته نتوان گرفت
1616
شنیدم که در حبس چندی بماند
نه شکوت نوشت و نه فریاد خواند
1717
زمانها نیاسود و شبها نخفت
بر او پارسایی گذر کرد و گفت:
1818
نپندارمت مال مردم خوری
چه پیش آمدت تا به زندان دری؟
1919
بگفت ای جلیس مبارک نفس
نخوردم به حیلتگری مال کس
2020
یکی ناتوان دیدم از بند ریش
خلاصش ندیدم به جز بند خویش
2121
ندیدم به نزدیک رایم پسند
من آسوده و دیگری پایبند
2222
بمرد آخر و نیکنامی ببرد
زهی زندگانی که نامش نمرد
2323
تنی زنده دل، خفته در زیر گل
به از عالمی زندهٔ مرده دل
2424
دل زنده هرگز نگردد هلاک
تن زنده دل گر بمیرد چه باک؟

