بخش 3 - حکایت در معنی نظر مردان در خود به حقارت
Toggle stanza 1جوانی خردمندِ پاکیزهبوم
11
جوانی خردمندِ پاکیزهبوم
ز دریا بر آمد به دربندِ روم
22
در او فضل دیدند و فقر و تمیز
نهادند رختش به جایی عزیز
33
سرِ صالحان گفت روزی به مرد
که خاشاک مسجد بیفشان و گرد
44
همان کاین سخن مرد رهرو شنید
برون رفت و بازش کس آنجا ندید
55
بر آن حمل کردند یاران و پیر
که پروای خدمت نبودش فقیر
66
دگر روز خادم گرفتش به راه
که «ناخوب کردی به رایِ تباه
77
ندانستی ای کودکِ خودپسند؟
که مردان ز خدمت به جایی رسند؟»
88
گرستن گرفت از سر صدق و سوز
که «ای یار جانپرورِ دلفروز
99
نه گَرد اندر آن بُقعه دیدم، نه خاک
من آلوده بودم در آن جای پاک
1010
گرفتم قدم لاجرم باز پس
که پاکیزه به مسجد از خاک و خس»
1111
طریقت جز این نیست درویش را
که افکنده دارد تنِ خویش را
1212
بلندیت باید، تواضع گزین
که آن بام را نیست سُلَّم جز این

