بخش 3 - حکایت ابراهیم علیهالسلام
Toggle stanza 1شنیدم که یک هفته ابنالسبیل
11
شنیدم که یک هفته ابنالسبیل
نیامد به مهمانسرای خلیل
22
ز فرخنده خویی نخوردی بگاه
مگر بینوایی در آید ز راه
33
برون رفت و هر جانبی بنگرید
بر اطراف وادی نگه کرد و دید
44
به تنها یکی در بیابان چو بید
سر و مویش از گرد پیری سپید
55
به دلداریش مرحبایی بگفت
به رسم کریمان صلایی بگفت
66
که ای چشمهای مرا مردمک
یکی مردمی کن به نان و نمک
77
نعم گفت و برجست و برداشت گام
که دانست خلقش، علیهالسلام
88
رقیبان مهمانسرای خلیل
به عزت نشاندند پیر ذلیل
99
بفرمود و ترتیب کردند خوان
نشستند بر هر طرف همگنان
1010
چو بسم الله آغاز کردند جمع
نیامد ز پیرش حدیثی به سمع
1111
چنین گفتش: ای پیر دیرینه روز
چو پیران نمیبینمت صدق و سوز
1212
نه شرط است وقتی که روزی خوری
که نام خداوند روزی بری؟
1313
بگفتا نگیرم طریقی به دست
که نشنیدم از پیر آذرپرست
1414
بدانست پیغمبر نیک فال
که گبر است پیر تبه بوده حال
1515
به خواری براندش چو بیگانه دید
که منکر بود پیش پاکان پلید
1616
سروش آمد از کردگار جلیل
به هیبت ملامت کنان کای خلیل
1717
منش داده صد سال روزی و جان
تو را نفرت آمد از او یک زمان
1818
گر او میبرد پیش آتش سجود
تو وا پس چرا میبری دست جود؟

