بخش 22 - حکایت
Toggle stanza 1به صنعا درم طفلی اندر گذشت
11
به صنعا درم طفلی اندر گذشت
چه گویم کز آنم چه بر سر گذشت
22
قضا نقش یوسف جمالی نکرد
که ماهی گورش چو یونس نخورد
33
در این باغ سروی نیامد بلند
که باد اجل بیخش از بن نکند
44
نهالی به سی سال گردد درخت
ز بیخش بر آرد یکی باد سخت
55
عجب نیست بر خاک اگر گل شکفت
که چندین گلاندام در خاک خفت
66
به دل گفتم ای ننگ مردان بمیر
که کودک رود پاک و آلوده پیر
77
ز سودا و آشفتگی بر قدش
برانداختم سنگی از مرقدش
88
ز هولم در آن جای تاریک و تنگ
بشورید حال و بگردید رنگ
99
چو باز آمدم زآن تغیر به هوش
ز فرزند دلبندم آمد به گوش:
1010
گرت وحشت آمد ز تاریک جای
به هش باش و با روشنایی در آی
1111
شب گور خواهی منور چو روز
از اینجا چراغ عمل برفروز
1212
تن کارکن میبلرزد ز تب
مبادا که نخلش نیارد رطب
1313
گروهی فراوان طمع ظن برند
که گندم نیفشانده خرمن برند
1414
بر آن خورد سعدی که بیخی نشاند
کسی برد خرمن که تخمی فشاند

