بخش 3 - حکایت بت پرست نیازمند
Toggle stanza 1مُغی در به روی از جهان بستهبود
11
مُغی در به روی از جهان بستهبود
بتی را به خدمت میان بستهبود
22
پس از چندسال آن نکوهیدهکیش
قضا حالتی صعبش آورد پیش
33
به پای بت اندر به امّید خیر
بغلتید بیچاره بر خاک دِیر
44
که درماندهام، دست گیر ای صنم!
به جان آمدم، رحمکن بر تنم
55
بزارید در خدمتش بارها
که هیچش بهسامان نشد کارها
66
بتی چون برآرد مهمّات کس
که نتْوانْد از خود براندن مگس؟
77
برآشفت کای پایبند ضَلال
به باطل پرستیدمت چندسال
88
مهمّی که درپیشدارم، برآر
و گر نه، بخواهم ز پروردگار
99
هنوز از بت، آلوده رویش به خاک
که کامش برآورد یزدان پاک
1010
حقایق شناسی در این خیرهشد
سر وقت صافی بر او تیرهشد
1111
که سرگشتهای دون یزدانپرست
هنوزش سر از خمر بتخانه مست
1212
دل از کفر و دست از خیانت نشسُت
خدایش برآورد کامی که جُست
1313
فرو رفت خاطر در اینمشکلش
که پیغامی آمد به گوش دلش
1414
که پیش صنم پیر ناقصعَقول
بسی گفت و قولش نیامد قبول
1515
گر از درگه ما شود نیز رد
پس آنگه چه فرق از صنم تا صمد؟
1616
دل اندر صمد باید ای دوست بست
که عاجزتر اند از صنم، هر که هست
1717
مُحال است اگر سر بر این در نَهی
که باز آیدت دست حاجت تَهی
1818
خدایا مقصّر به کار آمدیم
تهیدست و امّیدوار آمدیم

