بخش 14 - حکایت
Toggle stanza 1شبی دود خلق آتشی برفروخت
11
شبی دود خلق آتشی برفروخت
شنیدم که بغداد نیمی بسوخت
22
یکی شکر گفت اندران خاک و دود
که دکان ما را گزندی نبود
33
جهاندیدهای گفتش ای بوالهوس
تو را خود غم خویشتن بود و بس؟
44
پسندی که شهری بسوزد به نار
اگر چه سرایت بود بر کنار؟
55
به جز سنگدل ناکُنَد معده تنگ
چو بیند کسان بر شکم بسته سنگ
66
توانگر خود آن لقمه چون میخورد؟
چو بیند که درویش خون میخورد؟
77
مگو تندرست است رنجوردار
که میپیچد از غصه رنجوروار
88
تنکدل چو یاران به منزل رسند
نخسبد که واماندگان از پسند
99
دل پادشاهان شود بارکش
چو بینند در گل خر خارکش
1010
اگر در سرای سعادت کس است
ز گفتار سعدیش حرفی بس است
1111
همینت بسندهست اگر بشنوی
که گر خار کاری سمن ندروی

