بخش 20 - حکایت فریدون و وزیر و غماز
Toggle stanza 1فریدون وزیری پسندیده داشت
11
فریدون وزیری پسندیده داشت
که روشن دل و دوربین دیده داشت
22
رضای حق اول نگه داشتی
دگر پاس فرمان شه داشتی
33
نهد عامل سفله بر خلق رنج
که تدبیر ملک است و توفیر گنج
44
اگر جانب حق نداری نگاه
گزندت رساند هم از پادشاه
55
یکی رفت پیش ملک بامداد
که هر روزت آسایش و کام باد
66
غرض مشنو از من نصیحت پذیر
تو را در نهان دشمن است این وزیر
77
کس از خاص لشکر نماندهست و عام
که سیم و زر از وی ندارد به وام
88
به شرطی که چون شاه گردن فراز
بمیرد، دهند آن زر و سیم باز
99
نخواهد تو را زنده این خودپرست
مبادا که نقدش نیاید به دست
1010
یکی سوی دستور دولت پناه
به چشم سیاست نگه کرد شاه
1111
که در صورت دوستان پیش من
به خاطر چرایی بد اندیش من؟
1212
زمین پیش تختش ببوسید و گفت
نشاید چو پرسیدی اکنون نهفت
1313
چنین خواهم ای نامور پادشاه
که باشند خلقت همه نیک خواه
1414
چو مرگت بود وعدهٔ سیم من
بقا بیش خواهندت از بیم من
1515
نخواهی که مردم به صدق و نیاز
سرت سبز خواهند و عمرت دراز؟
1616
غنیمت شمارند مردان دعا
که جوشن بود پیش تیر بلا
1717
پسندید از او شهریار آنچه گفت
گل رویش از تازگی برشکفت
1818
ز قدر و مکانی که دستور داشت
مکانش بیفزود و قدرش فراشت
1919
بد اندیش را زجر و تأدیب کرد
پشیمانی از گفتهٔ خویش خورد
2020
ندیدم ز غماز سرگشتهتر
نگون طالع و بخت برگشتهتر
2121
ز نادانی و تیره رایی که اوست
خلاف افکند در میان دو دوست
2222
کنند این و آن خوش دگر باره دل
وی اندر میان کور بخت و خجل
2323
میان دو کس آتش افروختن
نه عقل است و خود در میان سوختن
2424
چو سعدی کسی ذوق خلوت چشید
که از هر که عالم زبان درکشید
2525
بگوی آنچه دانی سخن سودمند
وگر هیچ کس را نیاید پسند
2626
که فردا پشیمان برآرد خروش
که آوخ چرا حق نکردم به گوش؟

