بخش 27 - حکایت پدر بخیل و پسر لاابالی
Toggle stanza 1یکی زهرهٔ خرج کردن نداشت
11
یکی زهرهٔ خرج کردن نداشت
زرش بود و یارای خوردن نداشت
22
نه خوردی، که خاطر بر آسایدش
نه دادی، که فردا بکار آیدش
33
شب و روز در بند زر بود و سیم
زر و سیم در بند مرد لئیم
44
بدانست روزی پسر در کمین
که ممسک کجا کرد زر در زمین
55
ز خاکش بر آورد و بر باد داد
شنیدم که سنگی در آن جا نهاد
66
جوانمرد را زر بقایی نکرد
به یک دستش آمد، به دیگر بخورد
77
کز این کمزنی بود ناپاکرو
کلاهش به بازار و میزر گرو
88
نهاده پدر چنگ در نای خویش
پسر چنگی و نایی آورده پیش
99
پدر زار و گریان همه شب نخفت
پسر بامدادان بخندید و گفت
1010
زر از بهر خوردن بود ای پدر
ز بهر نهادن چه سنگ و چه زر
1111
زر از سنگ خارا برون آورند
که با دوستان و عزیزان خورند
1212
زر اندر کف مرد دنیاپرست
هنوز ای برادر به سنگ اندرست
1313
چو در زندگانی بدی با عیال
گرت مرگ خواهند، از ایشان منال
1414
چو چشمآرو آنگه خورند از تو سیر
که از بام پنجه گز افتی به زیر
1515
بخیل توانگر به دینار و سیم
طلسمی است بالای گنجی مقیم
1616
از آن سالها میبماند زرش
که لرزد طلسمی چنین بر سرش
1717
به سنگ اجل ناگهش بشکنند
به اسودگی گنج قسمت کنند
1818
پس از بردن و گرد کردن چو مور
بخور پیش از آن کهت خورد کرم گور
1919
سخنهای سعدی مثال است و پند
به کار آیدت گر شوی کار بند
2020
دریغ است از این روی برتافتن
کز این روی دولت توان یافتن

