بخش 8 - حکایت
Toggle stanza 1شکر خندهای انگبین میفروخت
11
شکر خندهای انگبین میفروخت
که دلها ز شیرینیش میبسوخت
22
نباتی میان بسته چون نیشکر
بر او مشتری از مگس بیشتر
33
گر او زهر برداشتی فیالمثل
بخوردندی از دست او چون عسل
44
گرانی نظر کرد در کار او
حسد برد بر گرم بازار او
55
دگر روز شد گرد گیتی دوان
عسل بر سر و سرکه بر ابروان
66
بسی گشت فریادخوان پیش و پس
که ننشست بر انگبینش مگس
77
شبانگه چو نقدش نیامد به دست
به دلتنگ رویی به کنجی نشست
88
چو عاصی ترش کرده روی از وعید
چو ابروی زندانیان روز عید
99
زنی گفت بازی کنان شوی را
عسل تلخ باشد ترش روی را
1010
به دوزخ برد مرد را خوی زشت
که اخلاق نیک آمدهست از بهشت
1111
برو آب گرم از لب جوی خور
نه جلاب سرد ترش روی خور
1212
حرامت بود نان آن کس چشید
که چون سفره ابرو به هم در کشید
1313
مکن خواجه بر خویشتن کار سخت
که بدخوی باشد نگونسار بخت
1414
گرفتم که سیم و زرت چیز نیست
چو سعدی زبان خوشت نیز نیست؟

