بخش 16 - حکایت در معنی صید کردن دلها به احسان

Toggle stanza 1
به ره بر یکی پیشم آمد جوان
1
به ره بر یکی پیشم آمد جوان
به تک در پیش گوسفندی دوان
2
بدو گفتم این ریسمان است و بند
که می‌آرد اندر پیت گوسفند
3
سبک طوق و زنجیر از او باز کرد
چپ و راست پوییدن آغاز کرد
4
هنوز از پیش تازیان می‌دوید
که جو خورده بود از کف مرد و خوید
5
چو باز آمد از عیش و شادی به جای
مرا دید و گفت ای خداوند رای
6
نه این ریسمان می‌برد با منش
که احسان کمندی است در گردنش
7
به لطفی که دیده‌ست پیل دمان
نیارد همی حمله بر پیلبان
8
بدان را نوازش کن ای نیکمرد
که سگ پاس دارد چو نان تو خورد
9
بر آن مرد کند است دندان یوز
که مالد زبان بر پنیرش دو روز

Audio

Choose a reciter

0:000:00

Sources

Persian text source: Ganjoor

Audio source: Ganjoor