بخش 18 - حکایت زلیخا با یوسف (ع)
Toggle stanza 1زلیخا چو گشت از می عشق مست
11
زلیخا چو گشت از می عشق مست
به دامان یوسف در آویخت دست
22
چنان دیو شهوت رضا داده بود
که چون گرگ در یوسف افتاده بود
33
بتی داشت بانوی مصر از رخام
بر او معتکف بامدادان و شام
44
در آن لحظه رویش بپوشید و سر
مبادا که زشت آیدش در نظر
55
غم آلوده یوسف به کنجی نشست
به سر بر ز نفس ستمکاره دست
66
زلیخا دو دستش ببوسید و پای
که ای سست پیمان سرکش درآی
77
به سندان دلی روی در هم مکش
به تندی پریشان مکن وقت خوش
88
روان گشتش از دیده بر چهره جوی
که برگرد و ناپاکی از من مجوی
99
تو در روی سنگی شدی شرمناک
مرا شرم باد از خداوند پاک
1010
چه سود از پشیمانی آید به کف
چو سرمایهٔ عمر کردی تلف؟
1111
شراب از پی سرخ رویی خورند
وز او عاقبت زردرویی برند
1212
به عذرآوری خواهش امروز کن
که فردا نماند مجال سخن

