بخش 3 - حکایت

Toggle stanza 1
کهنسالی آمد به نزد طبیب
1
کهنسالی آمد به نزد طبیب
ز نالیدنش تا به مردن قریب
2
که دستم به رگ بر نه، ای نیک رای
که پایم همی بر نیاید ز جای
3
بدین ماند این قامت خفته‌ام
که گویی به گل در فرو رفته‌ام
4
برو، گفت دست از جهان در گسل
که پایت قیامت برآید ز گل
5
نشاط جوانی ز پیران مجوی
که آب روان باز ناید به جوی
6
اگر در جوانی زدی دست و پای
در ایّام پیری بِهُش باش و رای
7
چو دوران عمر از چهل درگذشت
مزن دست و پا کآبت از سر گذشت
8
نشاط از من آن گه رمیدن گرفت
که شامم سپیده دمیدن گرفت
9
بباید هوس کردن از سر به در
که دور هوسبازی آمد به سر
10
به سبزه کجا تازه گردد دلم
که سبزه بخواهد دمید از گلم؟
11
تفرج‌‎کنان در هوا و هوس
گذشتیم بر خاک بسیار کس
12
کسانی که دیگر به غیب اندرند
بیایند و بر خاک ما بگذرند
13
دریغا که فصل جوانی برفت
به لهو و لعب زندگانی برفت
14
دریغا چنان روح‌‎پرور زمان
که بگذشت بر ما چو برق یمان
15
ز سودای آن پوشم و این خورم
نپرداختم تا غم دین خورم
16
دریغا که مشغول باطل شدیم
ز حق دور ماندیم و غافل شدیم
17
چه خوش گفت با کودک آموزگار
که: کاری نکردیم و شد روزگار

Audio

Choose a reciter

0:000:00

Sources

Persian text source: Ganjoor

Audio source: Ganjoor