بخش 3 - حکایت
Toggle stanza 1کهنسالی آمد به نزد طبیب
11
کهنسالی آمد به نزد طبیب
ز نالیدنش تا به مردن قریب
22
که دستم به رگ بر نه، ای نیک رای
که پایم همی بر نیاید ز جای
33
بدین ماند این قامت خفتهام
که گویی به گل در فرو رفتهام
44
برو، گفت دست از جهان در گسل
که پایت قیامت برآید ز گل
55
نشاط جوانی ز پیران مجوی
که آب روان باز ناید به جوی
66
اگر در جوانی زدی دست و پای
در ایّام پیری بِهُش باش و رای
77
چو دوران عمر از چهل درگذشت
مزن دست و پا کآبت از سر گذشت
88
نشاط از من آن گه رمیدن گرفت
که شامم سپیده دمیدن گرفت
99
بباید هوس کردن از سر به در
که دور هوسبازی آمد به سر
1010
به سبزه کجا تازه گردد دلم
که سبزه بخواهد دمید از گلم؟
1111
تفرجکنان در هوا و هوس
گذشتیم بر خاک بسیار کس
1212
کسانی که دیگر به غیب اندرند
بیایند و بر خاک ما بگذرند
1313
دریغا که فصل جوانی برفت
به لهو و لعب زندگانی برفت
1414
دریغا چنان روحپرور زمان
که بگذشت بر ما چو برق یمان
1515
ز سودای آن پوشم و این خورم
نپرداختم تا غم دین خورم
1616
دریغا که مشغول باطل شدیم
ز حق دور ماندیم و غافل شدیم
1717
چه خوش گفت با کودک آموزگار
که: کاری نکردیم و شد روزگار

