بخش 1 - سرآغاز
Toggle stanza 1به نام خداوندِ جانآفرین
11
به نام خداوندِ جانآفرین
حکیمِ سخن در زبانآفرین
22
خداوند بخشندهٔ دستگیر
کریم خطابخش پوزشپذیر
33
عزیزی که هر کز درش سر بتافت
به هر در که شد هیچ عزّت نیافت
44
سر پادشاهان گردنفراز
به درگاه او بر زمینِ نیاز
55
نه گردنکشان را بگیرد به فور
نه عذرآوران را براند به جور
66
وگر خشم گیرد ز کردارِ زشت
چو بازآمدی ماجرا درنوشت
77
اگر با پدر جنگ جوید کسی
پدر بیگمان خشم گیرد بسی
88
وگر خویش راضی نباشد ز خویش
چو بیگانگانش براند ز پیش
99
وگر بنده چابک نباشد به کار
عزیزش ندارد خداوندگار
1010
وگر بر رفیقان نباشی شفیق
به فرسنگ بگریزد از تو رفیق
1111
وگر ترکِ خدمت کند لشکری
شود شاهِ لشکرکُش از وی بری
1212
ولیکن خداوندِ بالا و پست
به عصیان، درِ رزق بر کس نبست
1313
دو کونش یکی قطره از بحرِ علم
گنه بیند و پرده پوشد به حلم
1414
ادیمِ زمین، سفرهٔ عام اوست
بر این خوان یغما چه دشمن چه دوست
1515
اگر بر جفاپیشه بشتافتی
که از دست قهرش امان یافتی؟
1616
بری ذاتش از تهمتِ ضد و جنس
غنی، ملکش از طاعتِ جن و انس
1717
پرستارِ امرش همه چیز و کس
بنیآدم و مرغ و مور و مگس
1818
چنان پهن خوان کرم گسترد
که سیمرغ در قاف قسمت خورد
1919
لطیف کرمگستر کارساز
که دارای خَلق است و دانای راز
2020
مر او را رسد کبریا و منی
که ملکش قدیم است و ذاتش غنی
2121
یکی را به سر بر نهد تاج بخت
یکی را به خاک اندر آرد ز تخت
2222
کلاهِ سعادت یکی بر سرش
گلیمِ شقاوت یکی در برش
2323
گلستان کند آتشی بر خلیل
گروهی به آتش بَرَد ز آب نیل
2424
گر آن است، منشورِ احسان اوست
ور این است، توقیعِ فرمان اوست
2525
پسِ پرده بیند عملهای بد
هم او پرده پوشد به آلای خَوْد
2626
به تهدید اگر برکشد تیغِ حکم
بمانند کروبیان صُمّ و بکم
2727
وگر دردهد یک صلای کرم
عزازیل گوید نصیبی برم
2828
به درگاهِ لطف و بزرگیش بر
بزرگان نهاده بزرگی ز سر
2929
فروماندگان را به رحمت قریب
تضرعکنان را به دعوت مجیب
3030
بر احوالِ نابوده، علمش بصیر
به اسرارِ ناگفته، لطفش خبیر
3131
به قدرت، نگهدارِ بالا و شیب
خداوندِ دیوانِ روزِ حسیب
3232
نه مستغنی از طاعتش پشت کس
نه بر حرف او جای انگشت کس
3333
قدیمی نکوکارِ نیکی پسند
به کلک قضا در رحم نقشبند
3434
ز مشرق به مغرب مه و آفتاب
روان کرد و بنهاد گیتی بر آب
3535
زمین از تبِ لرزه آمد ستوه
فروکوفت بر دامنش میخِ کوه
3636
دهد نطفه را صورتی چون پری
که کردهست بر آب صورتگری؟
3737
نهد لعل و پیروزه در صلبِ سنگ
گل لعل در شاخ پیروزه رنگ
3838
ز ابر افکند قطرهای سویِ یَم
ز صلب افکند نطفهای در شکم
3939
از آن قطره لولوی لالا کند
وز این، صورتی سروبالا کند
4040
بر او علم یک ذره پوشیده نیست
که پیدا و پنهان به نزدش یکیست
4141
مهیاکنِ روزیِ مار و مور
اگر چند بیدستوپایاند و زور
4242
به امرش وجود از عدم نقش بست
که داند جز او کردن از نیست، هست؟
4343
دگر ره به کتمِ عدم در برد
وز آنجا به صحرای محشر برد
4444
جهان مُتَّفِق بر الهیتش
فرومانده از کُنهِ ماهیتش
4545
بشر ماورای جلالش نیافت
بصر منتهای جمالش نیافت
4646
نه بر اوجِ ذاتش پرد مرغِ وهم
نه در ذیلِ وصفش رسد دستِ فهم
4747
در این ورطه کشتی فرو شد هزار
که پیدا نشد تختهای بر کنار
4848
چه شبها نشستم در این سِیر، گم
که دِهشَت گرفت آستینم که قُم
4949
محیط است علم مَلِک بر بسیط
قیاس تو بر وی نگردد محیط
5050
نه ادراک در کُنهِ ذاتش رسید
نه فکرت به غورِ صفاتش رسید
5151
توان در بلاغت به سَحبان رسید
نه در کُنهِ بیچون سُبحان رسید
5252
که خاصان در این ره فَرَس راندهاند
به لااحصیٖ از تک فروماندهاند
5353
نه هر جای مرکب توان تاختن
که جاها سپر باید انداختن
5454
وگر سالکی مَحرمِ راز گشت
ببندند بر وی در بازگشت
5555
کسی را در این بزم ساغر دهند
که داروی بیهوشیاش دَردهند
5656
یکی باز را دیده بردوختهست
یکی دیدهها باز و پر سوختهست
5757
کسی ره سوی گنج قارون نَبُرد
وگر بُرد، ره باز بیرون نبرد
5858
بمردم در این موج دریای خون
کز او کس نبردهست کشتی برون
5959
اگر طالبی کاین زمین طی کنی
نخست اسبِ بازآمدن پی کنی
6060
تأمل در آیینهٔ دل کنی
صفایی بهتدریج حاصل کنی
6161
مگر بویی از عشق مستت کند
طلبکارِ عهدِ الستت کند
6262
به پای طلب ره بدان جا بری
وز آنجا به بالِ محبت پری
6363
بِدَرَّد یقین پردههای خیال
نماند سراپرده إلّا جلال
6464
دگر مرکبِ عقل را پویه نیست
عنانش بگیرد تَحَیَّر که بیست
6565
در این بحر جز مردِ راعی نرفت
گم آن شد که دنبال داعی نرفت
6666
کسانی کز این راه برگشتهاند
برفتند بسیار و سرگشتهاند
6767
خلاف پیمبر کسی ره گزید
که هرگز به منزل نخواهد رسید
6868
مپندار سعدی که راه صفا
توان رفت جز بر پی مصطفی

