بخش 16 - حکایت
Toggle stanza 1به خشم از ملک بندهای سربتافت
11
به خشم از ملک بندهای سربتافت
بفرمود جستن کسش در نیافت
22
چو بازآمد از راه خشم و ستیز
به شمشیر زن گفت خونش بریز
33
به خون تشنه جلاد نامهربان
برون کرد دشنه چو تشنه زبان
44
شنیدم که گفت از دل تنگ ریش
خدایا بحل کردمش خون خویش
55
که پیوسته در نعمت و ناز و نام
در اقبال او بودهام دوستکام
66
مبادا که فردا به خون منش
بگیرند و خرم شود دشمنش
77
ملک را چو گفت وی آمد به گوش
دگر دیگ خشمش نیاورد جوش
88
بسی بر سرش داد و بر دیده بوس
خداوند رایت شد و طبل و کوس
99
به رفق از چنان سهمگن جایگاه
رسانید دهرش بدان پایگاه
1010
غرض زین حدیث آن که گفتار نرم
چو آب است بر آتش مرد گرم
1111
تواضع کن ای دوست با خصم تند
که نرمی کند تیغ برنده کند
1212
نبینی که در معرض تیغ و تیر
بپوشند خفتان صد تو حریر

