بخش 2 - حکایت پیرمرد و تحسر او بر روزگار جوانی
Toggle stanza 1شبی در جوانی و طیب نعم
11
شبی در جوانی و طیب نعم
جوانان نشستیم چندی بهم
22
چو بلبل، سرایان چو گل تازه روی
ز شوخی در افکنده غلغل به کوی
33
جهاندیده پیری ز ما بر کنار
ز دور فلک لیل مویش نهار
44
چو فندق دهان از سخن بسته بود
نه چون ما لب از خنده چون پسته بود
55
جوانی فرا رفت کای پیرمرد
چه در کنج حسرت نشینی به درد؟
66
یکی سر برآر از گریبان غم
به آرام دل با جوانان بچم
77
برآورد سر سالخورد از نهفت
جوابش نگر تا چه پیرانه گفت
88
چو باد صبا بر گلستان وزد
چمیدن درخت جوان را سزد
99
چمد تا جوان است و سرسبز خوید
شکسته شود چون به زردی رسید
1010
بهاران که بید آورد بید مشک
بریزد درخت گشن برگ خشک
1111
نزیبد مرا با جوانان چمید
که بر عارضم صبح پیری دمید
1212
به قید اندرم جره بازی که بود
دمادم سر رشته خواهد ربود
1313
شما راست نوبت بر این خوان نشست
که ما از تنعم بشستیم دست
1414
چو بر سر نشست از بزرگی غبار
دگر چشم عیش جوانی مدار
1515
مرا برف باریده بر پر زاغ
نشاید چو بلبل تماشای باغ
1616
کند جلوه طاووس صاحب جمال
چه میخواهی از باز برکنده بال؟
1717
مرا غله تنگ اندر آمد درو
شما را کنون میدمد سبزه نو
1818
گلستان ما را طراوت گذشت
که گل دسته بندد چو پژمرده گشت؟
1919
مرا تکیه جان پدر بر عصاست
دگر تکیه بر زندگانی خطاست
2020
مسلم جوان راست بر پای جست
که پیران برند استعانت به دست
2121
گل سرخ رویم نگر زر ناب
فرو رفت، چون زرد شد آفتاب
2222
هوس پختن از کودک ناتمام
چنان زشت نبود که از پیر خام
2323
مرا میبباید چو طفلان گریست
ز شرم گناهان، نه طفلانه زیست
2424
نکو گفت لقمان که نازیستن
به از سالها بر خطا زیستن
2525
هم از بامدادان در کلبه بست
به از سود و سرمایه دادن ز دست
2626
جوان تا رساند سیاهی به نور
برد پیر مسکین سپیدی به گور

