بخش 21 - حکایت صاحب نظر پارسا
Toggle stanza 1یکی را چو من دل به دست کسی
11
یکی را چو من دل به دست کسی
گرو بود و میبرد خواری بسی
22
پس از هوشمندی و فرزانگی
به دف بر زدندش به دیوانگی
33
ز دشمن جفا بردی از بهر دوست
که تریاک اکبر بود زهر دوست
44
قفا خوردی از دست یاران خویش
چو مسمار پیشانی آورده پیش
55
خیالش چنان بر سر آشوب کرد
که بام دماغش لگدکوب کرد
66
نبودش ز تشنیع یاران خبر
که غرقه ندارد ز باران خبر
77
کرا پای خاطر بر آمد به سنگ
نیندیشد از شیشهٔ نام و ننگ
88
شبی دیو خود را پریچهره ساخت
در آغوش آن مرد و بر وی بتاخت
99
سحرگه مجال نمازش نبود
ز یاران کس آگه ز رازش نبود
1010
به آبی فرو رفت نزدیک بام
بر او بسته سرما دری از رخام
1111
نصیحتگری لومش آغاز کرد
که خود را بکشتی در این آب سرد
1212
ز برنای منصف بر آمد خروش
که ای یار چند از ملامت؟ خموش
1313
مرا پنج روز این پسر دل فریفت
ز مهرش چنانم که نتوان شکیفت
1414
نپرسید باری به خلق خوشم
ببین تا چه بارش به جان میکشم
1515
پس آن را که شخصم ز خاک آفرید
به قدرت در او جان پاک آفرید
1616
عجب داری ار بار امرش برم
که دایم به احسان و فضلش درم؟

