بخش 20 - حکایت شحنه مردم آزار
Toggle stanza 1گزیری به چاهی در افتاده بود
11
گزیری به چاهی در افتاده بود
که از هول او شیر نر ماده بود
22
بداندیش مردم به جز بد ندید
بیافتاد و عاجزتر از خود ندید
33
همه شب ز فریاد و زاری نخفت
یکی بر سرش کوفت سنگی و گفت:
44
تو هرگز رسیدی به فریاد کس
که میخواهی امروز فریادرس؟
55
همه تخم نامردمی کاشتی
ببین لاجرم بر که برداشتی
66
که بر جان ریشت نهد مرهمی
که دلها ز ریشت بنالد همی؟
77
تو ما را همی چاه کندی به راه
به سر لاجرم در فتادی به چاه
88
دو کس چَه کنند از پی خاص و عام
یکی نیکمحضر، دگر زشتنام
99
یکی تشنه را تا کند تازه حلق
دگر تا به گردن در افتند خلق
1010
اگر بد کنی چشم نیکی مدار
که هرگز نیارد گز انگور بار
1111
نپندارم ای در خزان کشته جو
که گندم ستانی به وقت درو
1212
درخت زقوم ار به جان پروری
مپندار هرگز کز او بر خوری
1313
رطب ناورد چوب خرزهره بار
چو تخم افکنی، بر همان چشم دار

