بخش 5 - حکایت در شناختن دوست و دشمن را
Toggle stanza 1شنیدم که دارای فرخ تبار
11
شنیدم که دارای فرخ تبار
ز لشکر جدا ماند روز شکار
22
دوان آمدش گلهبانی به پیش
به دل گفت دارای فرخنده کیش
33
مگر دشمن است این که آمد به جنگ
ز دورش بدوزم به تیر خدنگ
44
کمان کیانی به زه راست کرد
به یک دم وجودش عدم خواست کرد
55
بگفت ای خداوند ایران و تور
که چشم بد از روزگار تو دور
66
من آنم که اسبان شه پرورم
به خدمت بدین مرغزار اندرم
77
ملک را دل رفته آمد به جای
بخندید و گفت: ای نکوهیده رای
88
تو را یاوری کرد فرخ سروش
وگر نه زه آورده بودم به گوش
99
نگهبان مرعی بخندید و گفت:
نصیحت ز منعم نباید نهفت
1010
نه تدبیر محمود و رای نکوست
که دشمن نداند شهنشه ز دوست
1111
چنان است در مهتری شرط زیست
که هر کهتری را بدانی که کیست
1212
مرا بارها در حضر دیدهای
ز خیل و چراگاه پرسیدهای
1313
کنونت به مهر آمدم پیشباز
نمیدانیم از بداندیش باز
1414
توانم من، ای نامور شهریار
که اسبی برون آرم از صد هزار
1515
مرا گلهبانی به عقل است و رای
تو هم گلهٔ خویش باری، بپای
1616
در آن تخت و ملک از خلل غم بود
که تدبیر شاه از شبان کم بود

