بخش 26 - حکایت
Toggle stanza 1ز تاج مَلِکزادهای در مناخ
11
ز تاج مَلِکزادهای در مناخ
شبی لعلی افتاد در سنگلاخ
22
پدر گفتش اندر شب تیرهرنگ
چه دانی که گوهر کدام است و سنگ؟
33
همه سنگها پاس دار ای پسر
که لعل از میانش نباشد به در
44
در اوباش، پاکان شوریده رنگ
همان جای تاریک و لعلند و سنگ
55
چو پاکیزهنفسان و صاحبدلان
بر آمیختهستند با جاهلان
66
به رغبت بکش بار هر جاهلی
که افتی بهسر وقت صاحبدلی
77
کسی را که با دوستی سرخوش است
نبینی که چون بار دشمن کش است؟
88
بدرّد چو گل جامه از دست خار
که خون در دل افتاده خندد چو نار
99
غم جمله خور در هوای یکی
مراعات صد کن برای یکی
1010
گرت خاکپایانِ شوریدهسر
حقیر و فقیر آید اندر نظر
1111
به مردی کز ایشان به در نیست آن
به خدمت کمر بندشان بر میان
1212
تو هرگز مبینشان به چشم پسند
که ایشان پسندیده حق بسند
1313
کسی را که نزدیک ظنت بد اوست
چه دانی که صاحبولایت خود اوست؟
1414
در معرفت بر کسانی است باز
که درهاست بر روی ایشان فراز
1515
بسا تلخ عیشان تلخی چشان
که آیند در حله دامنکشان
1616
ببوسی گرت عقل و تدبیر هست
ملکزاده را در نواخانه دست
1717
که روزی برون آید از شهربند
بلندیت بخشد چو گردد بلند
1818
مسوزان درخت گل اندر خریف
که در نوبهارت نماید ظریف

