بخش 25 - در تغیر روزگار و انتقال مملکت
Toggle stanza 1شنیدم که در مصر میری اجل
11
شنیدم که در مصر میری اجل
سپه تاخت بر روزگارش اجل
22
جمالش برفت از رخ دل فروز
چو خور زرد شد بس نماند ز روز
33
گزیدند فرزانگان دست فوت
که در طب ندیدند داروی موت
44
همه تخت و ملکی پذیرد زوال
به جز ملک فرمانده لایزال
55
چو نزدیک شد روز عمرش به شب
شنیدند میگفت در زیر لب
66
که در مصر چون من عزیزی نبود
چو حاصل همین بود چیزی نبود
77
جهان گرد کردم نخوردم برش
برفتم چو بیچارگان از سرش
88
پسندیده رایی که بخشید و خورد
جهان از پی خویشتن گرد کرد
99
در این کوش تا با تو ماند مقیم
که هرچ از تو ماند دریغ است و بیم
1010
کند خواجه بر بستر جانگداز
یکی دست کوتاه و دیگر دراز
1111
در آن دم تو را مینماید به دست
که دهشت زبانش ز گفتن ببست
1212
که دستی به جود و کرم کن دراز
دگر دست کوته کن از ظلم و آز
1313
کنونت که دست است خاری بکن
دگر کی بر آری تو دست از کفن؟
1414
بتابد بسی ماه و پروین و هور
که سر بر نداری ز بالین گور

