بخش 20 - حکایت در آزمودن پادشاه یمن حاتم را به آزادمردی
Toggle stanza 1ندانم که گفت این حکایت به من
11
ندانم که گفت این حکایت به من
که بودهست فرماندهی در یمن
22
ز نامآوران گوی دولت ربود
که در گنجبخشی نظیرش نبود
33
توان گفت او را سحاب کرم
که دستش چو باران فشاندی درم
44
کسی نام حاتم نبردی برش
که سودا نرفتی از او بر سرش
55
که چند از مقالات آن بادسنج
که نه ملک دارد نه فرمان نه گنج
66
شنیدم که جشنی ملوکانه ساخت
چو چنگ اندر آن بزم، خلقی نواخت
77
درِ ذکر حاتم کسی باز کرد
دگر کس ثنا گفتن آغاز کرد
88
حسد مرد را بر سر کینه داشت
یکی را به خون خوردنش بر گماشت
99
که تا هست حاتم در ایام من
نخواهد به نیکی شدن نام من
1010
بلا جوی راه بنی طی گرفت
به کشتن جوانمرد را پی گرفت
1111
جوانی به ره پیشباز آمدش
کز او بوی انسی فراز آمدش
1212
نکوروی و دانا و شیرینزبان
بر خویش برد آن شبش میهمان
1313
کرم کرد و غم خورد و پوزش نمود
بداندیش را دل به نیکی ربود
1414
نهادش سحَر بوسه بر دست و پای
که نزدیک ما چند روزی بپای
1515
بگفتا نیارم شد اینجا مقیم
که در پیش دارم مهمی عظیم
1616
بگفت ار نهی با من اندر میان
چو یاران یکدل بکوشم به جان
1717
به من دار گفت، ای جوانمرد، گوش
که دانم جوانمرد را پردهپوش
1818
در این بوم حاتم شناسی مگر
که فرخندهرای است و نیکوسیَر؟
1919
سرش پادشاه یمن خواستهست
ندانم چه کین در میان خاستهست!
2020
گرَم ره نمایی بدانجا که اوست
همین چشم دارم ز لطف تو دوست
2121
بخندید برنا که حاتم منم
سر اینک جدا کن به تیغ از تنم
2222
نباید که چون صبح گردد سفید
گزندت رسد یا شوی ناامید
2323
چو حاتم به آزادگی سر نهاد
جوان را برآمد خروش از نهاد
2424
به خاک اندر افتاد و بر پای جست
گهش خاک بوسید و گه پای و دست
2525
بینداخت شمشیر و ترکِش نهاد
چو بیچارگان دست بر کش نهاد
2626
که من گر گلی بر وجودت زنم
به نزدیک مردان نه مردم، زنم
2727
دو چشمش ببوسید و در بر گرفت
وز آنجا طریق یمن بر گرفت
2828
ملک در میان دو ابروی مرد
بدانست حالی که کاری نکرد
2929
بگفتا بیا تا چه داری خبر
چرا سر نبستی به فتراک بر؟
3030
مگر بر تو نامآوری حمله کرد
نیاوردی از ضعف تاب نبرد؟
3131
جوانمرد شاطر زمین بوسهداد
ملک را ثنا گفت و تمکین نهاد
3232
که دریافتم حاتم نامجوی
هنرمند و خوشمنظر و خوبروی
3333
جوانمرد و صاحبخرد دیدمش
به مردانگی فوق خود دیدمش
3434
مرا بار لطفش دو تا کرد پشت
به شمشیر احسان و فضلم بکشت
3535
بگفت آنچه دید از کرمهای وی
شهنشه ثنا گفت بر آل طی
3636
فرستاده را داد مهری درم
که مهر است بر نام حاتم کرم
3737
مر او را سزد گر گواهی دهند
که معنی و آوازهاش همرهند

