بخش 30 - حکایت
Toggle stanza 1شنیدم که مردی غم خانه خورد
11
شنیدم که مردی غم خانه خورد
که زنبور بر سقف او لانه کرد
22
زنش گفت از اینان چه خواهی؟ مکن
که مسکین پریشان شوند از وطن
33
بشد مرد نادان پس کار خویش
گرفتند یک روز زن را به نیش
44
زن بی خرد بر در و بام و کوی
همی کرد فریاد و میگفت شوی:
55
مکن روی بر مردم ای زن ترش
تو گفتی که زنبور مسکین مکش
66
کسی با بدان نیکویی چون کند؟
بدان را تحمل، بد افزون کند
77
چو اندر سری بینی آزار خلق
به شمشیر تیزش بیازار حلق
88
سگ آخر که باشد که خوانش نهند؟
بفرمای تا استخوانش دهند
99
چه نیکو زدهست این مثل پیر ده
ستور لگدزن گران بار به
1010
اگر نیکمردی نماید عسس
نیارد به شب خفتن از دزد، کس
1111
نی نیزه در حلقهٔ کارزار
بقیمت تر از نیشکر صد هزار
1212
نه هر کس سزاوار باشد به مال
یکی مال خواهد، یکی گوشمال
1313
چو گربه نوازی کبوتر برد
چو فربه کنی گرگ، یوسف درد
1414
بنایی که محکم ندارد اساس
بلندش مکن ور کنی زو هراس
1515
چه خوش گفت بهرام صحرانشین
چو یکران توسن زدش بر زمین
1616
دگر اسبی از گله باید گرفت
که گر سر کشد باز شاید گرفت
1717
ببند ای پسر دجله در آب کاست
که سودی ندارد چو سیلاب خاست
1818
چو گرگ خبیث آمدت در کمند
بکش ور نه دل بر کن از گوسفند
1919
از ابلیس هرگز نیاید سجود
نه از بد گهر نیکویی در وجود
2020
بد اندیش را جاه و فرصت مده
عدو در چه و دیو در شیشه به
2121
مگو شاید این مار کشتن به چوب
چو سر زیر سنگ تو دارد بکوب
2222
قلم زن که بد کرد با زیردست
قلم بهتر او را به شمشیر دست
2323
مدبر که قانون بد مینهد
تو را میبرد تا به دوزخ دهد
2424
مگو ملک را این مدبر بس است
مدبر مخوانش که مدبر کس است
2525
سعید آورد قول سعدی به جای
که ترتیب ملک است و تدبیر رای

