بخش 10 - حکایت
Toggle stanza 1یکی گربه در خانهٔ زال بود
11
یکی گربه در خانهٔ زال بود
که برگشته ایام و بدحال بود
22
دوان شد به مهمانسرای امیر
غلامان سلطان زدندش به تیر
33
چکان خونش از استخوان، میدوید
همی گفت و از هول جان میدوید
44
اگر جستم از دست این تیرزن
من و موش و ویرانهٔ پیرزن
55
نیرزد عسل، جان من، زخم نیش
قناعت نکوتر به دوشاب خویش
66
خداوند از آن بنده خرسند نیست
که راضی به قِسم خداوند نیست

