بخش 9 - حکایت
Toggle stanza 1به سرهنگ سلطان چنین گفت زن
11
به سرهنگ سلطان چنین گفت زن
که خیز ای مبارک در رزق زن
22
برو تا ز خوانت نصیبی دهند
که فرزندکانت نظر بر رهند
33
بگفتا بود مطبخ امروز سرد
که سلطان به شب نیت روزه کرد
44
زن از ناامیدی سر انداخت پیش
همی گفت با خود دل از فاقه ریش
55
که سلطان از این روزه گویی چه خواست؟
که افطار او عید طفلان ماست
66
خورنده که خیرش برآید ز دست
به از صائمالدهر دنیاپرست
77
مُسلَّم کسی را بود روزهداشت
که درماندهای را دهد نان چاشت
88
وگرنه چه لازم که سعیی بری
ز خود بازگیری و هم خود خوری؟

