بخش 28 - حکایت ذوالنون مصری
Toggle stanza 1چنین یاد دارم که سقّای نیل
11
چنین یاد دارم که سقّای نیل
نکرد آب بر مصر سالی سبیل
22
گروهی سوی کوهساران شدند
به فریاد خواهانِ باران شدند
33
گرستند و از گریه جویی روان
نیامد مگر گریهٔ آسمان
44
به ذوالنّون خبر برد از ایشان کسی
که بر خلق رنج است و زحمت بسی
55
فروماندگان را دعایی بکُن
که مقبول را رد نباشد سخُن
66
شنیدم که ذوالنّون به مَدیَن گریخت
بسی بر نیامد که باران بریخت
77
خبر شد به مدین پس از روز بیست
که ابرِ سیهدل بر ایشان گریست
88
سبک عزمِ بازآمدن کرد پیر
که پُر شد به سیلِ بهاران غدیر
99
بپرسید از او عارفی در نهفت
چه حکمت در این رفتنت بود؟ گفت
1010
شنیدم که بر مرغ و مور و ددان
شود تنگ روزی به فعلِ بَدان
1111
در این کشور اندیشه کردم بسی
پریشانتر از خود ندیدم کسی
1212
برفتم مبادا که از شرِّ من
ببندد درِ خیر بر انجمن
1313
بهی بایدت لطف کن کان بهان
ندیدندی از خود بَتَر در جهان
1414
تو آنگه شوی پیشِ مردم عزیز
که مر خویشتن را نگیری به چیز
1515
بزرگی که خود را به خُردی شمرد
به دنیا و عقبی بزرگی ببُرد
1616
از این خاکدان بندهای پاک شد
که در پایِ کمتر کسی خاک شد
1717
الا ای که بر خاکِ ما بگذری
به خاکِ عزیزان که یاد آوری
1818
که گر خاک شد سعدی، او را چه غم؟
که در زندگی خاک بودهست هم
1919
به بیچارگی تن فرا خاک داد
وگر گِردِ عالم برآمد چو باد
2020
بسی برنیاید که خاکش خورَد
دگر باره بادش به عالم بَرَد
2121
مگر تا گلستانِ معنی شکفت
بر او هیچ بلبل چنین خوش نگفت
2222
عجب گر بمیرد چنین بلبلی
که بر استخوانش نروید گلی

