بخش 16 - حکایت مست خرمن سوز
Toggle stanza 1یکی غله مرداد مه توده کرد
11
یکی غله مرداد مه توده کرد
ز تیمار دی خاطر آسوده کرد
22
شبی مست شد و آتشی برفروخت
نگون بخت کالیوه، خرمن بسوخت
33
دگر روز در خوشه چینی نشست
که یک جو ز خرمن نماندش به دست
44
چو سرگشته دیدند درویش را
یکی گفت پروردهٔ خویش را
55
نخواهی که باشی چنین تیره روز
به دیوانگی خرمن خود مسوز
66
گر از دست شد عمرت اندر بدی
تو آنی که در خرمن آتش زدی
77
فضیحت بود خوشه اندوختن
پس از خرمن خویشتن سوختن
88
مکن جان من، تخم دین ورز و داد
مده خرمن نیکنامی به باد
99
چو برگشته بختی در افتد به بند
از او نیکبختان بگیرند پند
1010
تو پیش از عقوبت در عفو کوب
که سودی ندارد فغان زیر چوب
1111
بر آر از گریبان غفلت سرت
که فردا نماند خجل در برت

